معنی حلس
6 بازدید
[ حَ ] (ع اِ) حِلس. عهد و پیمان. (منتهی الارب) (آنندراج). || (مص) نقد گرفتن ساعی بجای فریضه. (از منتهی الارب). حلس المصدق؛ اخذالنقد مکان الفریضة و فی اللسان و التکملة مکان الابل. (اقرب الموارد). || نمدزین بر پشت شتر افکندن. (از اقرب الموارد). حِلس پوشاندن شتر را. (منتهی الارب). || ادامه پیدا کردن باران: حلس السماء؛ دام مطرها و هو غیر وابل. (از اقرب الموارد). پیوسته باریدن آسمان. (منتهی الارب). || حریص شدن. (از اقرب الموارد). || حلس امری؛ چسبیدن به آن و لازم گرفتن آن. (از منتهی الارب).[ حَ لِ ] (ع اِ) تیر چهارم قمار. (از منتهی الارب). || (ص) دلاور. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (آنندراج). || حریص. (اقرب الموارد) (منتهی الارب) (آنندراج). حریص که از جای خود دور نشود. (از اقرب الموارد).[ حَ لَ ] (ع مص) بودن جای حلس از شتر مخالف رنگ وی. (از منتهی الارب) (آنندراج). || (اِ) گلیم سطبر که بر پشت شتر نهند و در خانه زیر فرشهای فاخر افکنند. (از اقرب الموارد). رجوع به حِلس شود.[ حِ ] (ع اِ) حَلَس. پلاس. (دهار). گلیم سطبر که بر پشت شتر زیر برذعه نهند و در خانه زیر فرش های فاخره افکنند. (از اقرب الموارد) (منتهی الارب) (آنندراج). نمدزین. (دستوراللغة). ج، احلاس، حلوس، حلسه. || تیر چهارم قمار و آن چهار بخش دارد. (منتهی الارب) (آنندراج). || عهد و میثاق. (اقرب الموارد). پیمان. حلف. || مهتر قوم. (منتهی الارب) (آنندراج). بزرگ مردم. (از اقرب الموارد). || هوحلس بیته، یعنی نمیگذارد خانه را. (منتهی الارب) (آنندراج). خانه نشین. ج، احلاس : فکونوا احلاس بیوتکم. (تاریخ بیهقی ص ۵۶) (آنندراج). - ام حلس؛ ماده خر. (از منتهی الارب).
کلمات همقافیه با «حلس»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «لس» برای سرودن شعر