معنی حلز
9 بازدید
[ حَ ] (ع مص) پوست بازکردن از چوب. و همچنین حلزالادیم ؛ بازکردن پوست جانوران. (اقرب الموارد) (منتهی الارب) (آنندراج).[ حِ لْ لِ ] (ع ص) مرد بدخوی. (اقرب الموارد) (منتهی الارب) (آنندراج). || بخیل. (اقرب الموارد) (منتهی الارب) (آنندراج) (مهذب الاسماء). مذکر و مؤنث در این یکسان بود. (مهذب الاسماء). || کوتاه. قصیر. || (اِ) بوم. (منتهی الارب) (اقرب الموارد) (آنندراج). گیاهی است و گویند نوعی از حبوبات است که در شام کشت میشود. (اقرب الموارد). مؤنث آن حلزة؛ در همهٔ معانی. (از منتهی الارب).
کلمات همقافیه با «حلز»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «لز» برای سرودن شعر