معنی حلحلة
7 بازدید
[ حَ حَ لَ ] (ع مص) از جای برانگیختن. (تاج المصادر بیهقی). || جنبانیدن از جای. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). حل حل گفتن شتران را و راندن. (منتهی الارب). || دور کردن. (منتهی الارب) (اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «حلحلة»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «لة» برای سرودن شعر