معنی حلج
5 بازدید
[ حَ ] (ع مص) پنبه بیرون کردن از پنبه دانه. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || رفتن همه شب: حلج القوم لیلتهم؛ رفتند همهٔ شب را. || بال گشادن خروس و رفتن نزدیک ماکیان برای جفت شدن. || گرد ساختن نان را. || زدن. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || تیز دادن. (منتهی الارب). || باران دادن ابر. (از اقرب الموارد). || رفتن اندک اندک. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || شتافتن. (منتهی الارب). گام ها را از یکدیگر دور گذاشتن هنگام رفتن یعنی شتافتن. (از اقرب الموارد).[ حُ لُ ] (ع ص) بسیارخوار. (منتهی الارب). کثیرالاکل. (از اقرب الموارد). - قوم حلج؛ گروه بسیارخورنده. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «حلج»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «لج» برای سرودن شعر