معنی حلت
6 بازدید
[ حَ ] (ع مص) حلت رأس؛ ستردن موی سر. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || حلت دین؛ ادای وام. (از منتهی الارب) (اقرب الموارد). وام گزاردن. || حلت درهمی کسی را؛ دادن درهمی او را. (منتهی الارب). || لازم گرفتن پشت اسب را. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || زدن چند تازیانه. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). - حلته مأة سوط؛ زد او را صد تازیانه. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || حلت بسلح؛ ریخ زدن. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || حلت صوف؛ دور کردن موی پشم را. (منتهی الارب). کندن پشم از پوست. (از اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «حلت»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «لت» برای سرودن شعر