معنی حلال

معنی حلال

5 بازدید
[ حَ ] (ع ص) نقیض حرام. و به این معنی گاه بکسر اول آید. (از منتهی الارب). جایز. سائغ. مباح. طیب. طیبه. (ترجمان القرآن): می جوشیده حلال است سوی صاحب رای شافعی گوید شطرنج حلال است بباز می و قمار و لواطه بطریق سه امام مر ترا هر سه حلال است هلا سر بفراز. ناصرخسرو. بسمل چرا حلال شد و مرده چون حرام این ز ابتدا نبود کنون بانتها شده ست. ناصرخسرو. در چشم همت تو کزو دور چشم بد سیم حلال بی خطر است و زر عیار.سوزنی. چو شیر مادر خون پدر حلال کنی بگاه کینه اگر دست بر پدر یابی. کمال اسماعیل. حلالش باد اگر خونم بریزد که سردر پای او خوشتر که بر دوش. سعدی. ترا ملامت رندان و عاشقان سعدی دگر حلال نباشد که خود بلغزیدی.سعدی. - حلال خوار؛ مشروع و مباح خوار: مردار بسگان رسید و حلال بحلال خواران. (تذکرة الاولیاء). - || کناس در محاورهٔ هندیان. - حلال خور؛ مال مشروع خور. - || کناس. - حلال خواری؛ چیز حلال و مباح خوردن: اعتمادی زیادت از حد برحلال خواری و کم آزاری او کردند. (المضاف الی بدایع الازمان). - حلال داشتن؛ حلال شمردن : دوستی با تو حرام است که چشمان خوشت خون عشاق بریزند و حلالش دارند.سعدی. - حلال زادگی؛ پاک زادی. - حلال زاده؛ پاک زاده. پاک زاد. خلف الصدق. ولد حلال. مقابلِ حرام زاده : بزرگوار جهان خواجهٔ بلند نسب خنک روان پدر زین حلال زاده پسر.فرخی. - حلال شدن؛ روا شدن. مباح شدن. حل. (تاج المصادر بیهقی): بسمل چرا حلال شد و مرده چون حرام این زابتدا نبود کنون بانتها شده ست. ناصرخسرو. بر من اگر حرام شد وصل تو نیست بوالعجب بوالعجب آنکه خون من بر تو چرا حلال شد. سعدی. - حلال کردن؛ جایز گردانیدن. مباح گردانیدن. بحل کردن : من حلاش کردم ار خونم بریخت من همی گفتم حلال او می گریخت.مولوی. گفت کابین و ملک و رخت و جهیز همه پاکت حلال کردم خیز.سعدی. ای خضرحلالت نکنم چشمهٔ حیوان دانی که سکندر به چه محنت طلبیده ست. سعدی. جماعتی که نظر را حرام میدانند نظر حرام بکردند و خون خلق حلال. سعدی. - || سربریدن حیوان مأکول اللحم. کشتن بوجه شرعی حیوانی را. - حلال گر؛ محلل : سوگند چون خوری به طلاق سه گانه خور تا من شوم حلال گر آن مطلقه.سوزنی. رجوع به محلل شود. - حلال گشتن؛ حلال شدن : ای روزگار چونکه نویدت حلال گشت ما را و گشت مال حلالت همی حرام. ناصرخسرو. - حلال گوشت؛ حیوانی که گوشت آن حلال و خوردنش رواست. - حلال وار و حلال واری؛ (اصطلاح بازاریان) بصورت حلال. بطور حلال: گویند: حلال واری و حلال وار تومانی ده شاهی نفع ماست. - سیم حلال : داری دو کف دو کفهٔ شاهین مکرمت بخشندگان سیم حلال و زر عیار.سوزنی. || کسی که از احرام بیرون آمده باشد. (از منتهی الارب). و نگویند حالّ اگر چه موافق قیاس است. (منتهی الارب). || (اِ) در تداول عوام، شوی. زوج. || زن. زوجه. (یادداشت مرحوم دهخدا). || مصطکی، و آن صمغی باشد که علک رومی خوانند. (برهان). || نی بوریا. (فرهنگ فارسی معین). || (مص) حلال شدن. (ترجمان عادل). روا شدن. || از حرام بیرون آمدن. (ترجمان عادل). || ماههای حلال تمام ماههای سال است بجز ذوالقعده و ذوالحجه و محرم و رجب.
[ حَ لْ لا ] (ع ص) بسیار گشایندهٔ گره. (غیاث). - حلال مشکلات؛ مشکل گشای. بسته گشای. || فروشندهٔ روغن کنجد. (غیاث).
[ حُ لْ لا ] (ع ص) جِ حالّ فرودآیندگان. (منتهی الارب). رجوع به حال شود.
[ حِ ] (ع اِ) مرکبی است زنان را. || متاع پالان شتر. (منتهی الارب). متاع الرحل. (اقرب الموارد). || گروهی از مردم که بجایی فرودآمده باشند. || جِ حُلَّه. (منتهی الارب). رجوع به حلة شود.

کلمات هم‌قافیه با «حلال»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «ال» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید