معنی حلاق
4 بازدید
[ حَ لْ لا ] (ع ص) سلمانی. گرای. گرا. سرتراش. (منتهی الارب). موی پیرا. سترنده. (منتهی الارب) (غیاث). موی سترنده. آینه دار. موی تراش. (از غیاث). || حجام. (غیاث). استره. (از ملخص اللغات). موی ستر. (مهذب الاسماء).[ حِ ] (ع اِ) صف. (منتهی الارب). رده. || رأس جیدالحلاق؛ سر نیک سترده موی. (منتهی الارب).[ حَ / حَ قِ ] (ع اِ) مرگ. (منتهی الارب) (غیاث). مبنی بر کسر به معنی مرگ. (مهذب الاسماء).[ حُ ] (ع اِ) درد حلق. (از منتهی الارب). || تسکین نیافتن ماده خر و همچنین زن از گشنی و باردار نشدن بر آن. (منتهی الارب).
کلمات همقافیه با «حلاق»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اق» برای سرودن شعر