معنی واژه حقیری
7 بازدید
[ حَ ] (حامص) حقارت. خردی. کوچکی. - حقیری نمودن؛ تصاغر: او را نمی توان دید از منتهای خوبی ما خود نمی نمائیم از غایت حقیری.سعدی.[ حَ ] (ص نسبی) منسوب به حقیر.[ حَ ] (اِخ) شاعری از مردم ایران از اهل تبریز است و بیت ذیل او راست: دوش در مجلس حدیث آن لب میگون گذشت من ز خود رفتم ندانستم که آخر چون گذشت.[ حَ ] (اِخ) نام شاعری از ترکان عثمانی است از مردم قصبهٔ صندقلی. وی به بروسه هجرت کرد و بطریقهٔ خلوتیه گرائید و در ۱۱۸۶ هـ . ق. بدانجا درگذشت. (یادداشت مرحوم دهخدا).[ حَ ] (اِخ) مولانا شهاب الدین احمد الحقیری. صاحب حبیب السیر گوید: معاصر شاه اسماعیل صفوی و سلطان حسین میرزا و بلطف طبع و صفاء ذهن موصوفست و بمهارت در فن شعر و معما معروف. اکثر متداولات را به استحقاق مطالعه نموده در تبیین و توضیح قواعد معما رساله ای در غایت بلاغت نظم فرمود و در این اوقات همواره در مدح و ثناء حضرت مملکت پناهی حبیب اللهی اشعار غرا بر لوح بیان می نگارد و این غزل از آن جمله است: ما را غم تو همدم جان حزین بس است درد تو مونس دل اندوهگین بس است گر بر فلک نسود سر از جاه و حشمتم روی نیاز پیش توام بر زمین بس است گو بر رخم مباش ز آزادگی نشان داغ غلامی تو مرا بر جبین بس است در سلک بندگان کمین بندگان خویش ره داده ای مرا شرف من همین بس است ما را چه حد آنکه نشینیم با حبیب هستیم با سگان درش همنشین بس است ز آشوب روزگار حقیری پناه تو ظل ظلیل خواجهٔ دنیا و دین بس است. و ایضاً این معما به اسم ملک از جمله معمیات آنجناب است: در هجر تو هست ای برخ مطلع نور صد داغ بجان عاشقان رنجور بنما رخ ماه خویش تا کی باشند زآن زلف و کلاله داغداران مهجور. و او راست در تهنیت تولد سام میرزا: شد کوکبی ز برج شهنشاهی آشکار کآمد ز جان و دل فلکش چاکر و رهی سام است نام نامی این کوکب و مدام با او کند سعادت و اقبال همرهی او کوکب است برج شهنشاهیش مقام تاریخ اوست کوکب برج شهنشهی. (از حبیب السیر جزو ۴ ج ۳ ص ۳۷۱). و هم او راست در رثاء و تاریخ قتل امیر غیاث الدین محمدبن امیر یوسف، مشهور به میرک: چون کرد به تیغ جان ستان چرخ فلک از لوح زمانه نام میرک را حک گفتم که حساب سال این واقعه چیست دل گفت که قتل بندگان میرک. (از حبیب السیر جزو ۴ ج ۳ ص ۳۸۲). و در حبیب السیر چ طهران در این صفحه بجای حقیری، جفری ثبت شده است.