معنی واژه حقوق
5 بازدید
[ حُ ] (ع اِ) جِ حُق. به معنی خانه های عنکبوت. || جِ حقه. || جِ حَق. (منتهی الارب). حقها. سزاها. پاداشها. واجبات : دولت حقوق من بتمامی ادا کند هرگه که پیش شاه مدیحی ادا کنم. مسعودسعد. اگر مواضع حقوق به امساک نامرعی دارد بمنزلت درویشی باشد. (کلیله و دمنه). و میمنه و میسره و قلب و جناح آنرا بحقوق صحبت و ممالحت و سوابق دوستی و مخالصت بیاراستند. (کلیله و دمنه). از حقوق رعیت بر پادشاه آن است که هر یکی را بر مقدار خرد و مروت... به درجه ای رساند. (کلیله و دمنه). حقوق خدمت او بتفویض آن منصب به ادا رسانید. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۴۴۰). ناصرالدین جواب داد که ملک نوح پادشاهی بزرگوار است و اسلاف او را بر کافهٔ اسلام حقوق فراوان ثابت است. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۱۳۴). از حسن قیام بقضای حقوق انعام و اکرام که دربارهٔ او فرموده بود، توقع کرد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۳۴۱). آه و زاری پیش تو بس قدر داشت من نتانستم حقوق آن گذاشت.مولوی.[ حَ قْ قو ] (اِخ) (بمعنی حفره، خندق). شهری بود که در حدود اشیر و نفتالی واقع بود. (یوشع ۱۰:۳۴). و الآن آنرا یاقوق گویند و در طرف شمال دریای جلیل بمسافت ۷ میل به جنوب صفد مانده واقع است. (قاموس کتاب مقدس).