معنی واژه حقن
4 بازدید
[ حَ ] (ع مص) حقنه کردن. (منتهی الارب). اماله کردن. (اقرب الموارد). || بازداشتن. نگاه داشتن. (منتهی الارب). واداشتن بول و خون از ریختن و شیر از وعاء. (تاج المصادر بیهقی). نگاه داشتن بول و مانند آن. بازداشتن و بند کردن چیزی را از خروج. (کنز از غیاث). واداشتن بول. (زوزنی). بازداشتن بول و خون از ریختن و شیر از وعاء یعنی مشک. (دهار). || حقن دم کسی؛ رهانیدن او را از مرگ و کشتن. از کشتن خلاص دادن : از سر ضرورت حقن دماء وصون ذماء بموادعت و مصالحت رسید. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۴۱۶). || حقن لبن در سقاء؛ ریختن شیر دوشیده بر شیر خفته برای برآوردن مسکه. (منتهی الارب). شیر در مشک ریختن تا ماست شود و مسکهٔ آن برآید.[ حُ قَ ] (ع اِ) جِ حقنه. (مهذب الاسماء): و من احتاج الی ان یجعل الحنظل فی شی ء من الحقن القاه فی طبیخ الحقنة صحیحا غیر مکسور. (ابن البیطار).