معنی واژه حقلة
4 بازدید
[ حِ لَ ] (ع اِ) آب صاف باقی در حوض. حُقله. || شیر باقی. || خرمای تباه فروریخته از درخت. (منتهی الارب). || آنچه کم باشد از مقدار قدح. (از منتهی الارب) (اقرب الموارد).[ حَ لَ ] (ع اِ) زمین سادهٔ صالح زراعت. - امثال: لاتنبت البقلة الا الحقلة؛ پسر هر پدری چون پدر باشد. یا گفتار خسیس جز از خسیس نیاید. (از منتهی الارب). || بیماریی است شتر را. (منتهی الارب). || درد شکم اسپ از خوردن خاک یا گیاه ناسازوار. ج، احقال. (از منتهی الارب). || آب صافی باقی در حوض. (اقرب الموارد). رجوع به مادهٔ قبل شود. || (ع مص) مبتلی شدن شتر به بیماری حقله و اسپ بهمان بیماری. ج، حقول. (منتهی الارب).