معنی حفوف
8 بازدید
[ حُ ] (ع مص) از کار شدن موی سر از ناانداختن روغن مدتی. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). از کار بشدن موی از بی روغنی. (تاج المصادر بیهقی). خشک بودن سر از دیر مالیدن روغن. - حفوف ارض؛ خشک شدن تره و سبزهٔ زمین. خشک بودن گیاه زمین. || رفتن شنوائی بتمام. - حفوف سمع؛ رفتن همهٔ شنوائی و کر شدن. || گرد برگرد برآوردن. گرد چیزی برآوردن. (زوزنی). گرد چیزی برآوردن. || حفوف شارب؛ نیک بریدن بروت تا آنکه لب روت و ساده گردد. گرفتن موی بروت بتمام. - حفوف رأس؛ نیک بریدن موی سر تا ساده گردد و رت شود. گرفتن موی سر بتمام.[ حُ ] (ع اِ) سختی عیش. عیش به سختی. کمی مال. || خشکی. || چشم زخم رسیدگی.
کلمات همقافیه با «حفوف»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وف» برای سرودن شعر