معنی حفو
7 بازدید
[ حَ فْ وْ ] (ع مص) نواختن کسی را. اکرام کردن. || عطا کردن کسی را. (اقرب الموارد). || بازداشتن کسی را از خیر و عطیة. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). بازداشتن از نیکی. (تاج المصادر بیهقی). این لغت از اضداد است. || حفو شارب؛ بریدن بروت را بمبالغه. (اقرب الموارد). || حفو برق؛ برق ضعیف درخشیدن. (تاج المصادر بیهقی) (اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «حفو»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «فو» برای سرودن شعر