معنی حفص
6 بازدید
[ حَ ] (ع مص) جمع کردن چیزی را. گرد کردن. || انداختن چیزی را از دست. (منتهی الارب). || چیزی از دست افکندن. || آرمیدن. (آنندراج). || (اِ) زنبیل چرمین. زنبیل کوچک از چرم که بدان چاه پاک کنند. (منتهی الارب). دلو. دول. ج، احفاص، حفوص. مولوی در شعر کلمه را به فتح فاء آورده است ضرورت را: او همی خواهد کز این ناخوش حفص صد قفص باشد بگرد آن قفص.مولوی. || بچهٔ شیر. (مهذب الاسماء) (منتهی الارب). شیربچه. || پوستین. || دوکدان. || قماش خانه. || آن اشتر که قماش بر او نهند. (مهذب الاسماء).[ حَ فَ ] (ع اِ) تخم کنار و جز آن. خستهٔ نبق و دو لانه و مانند آن.[ حَ ] (اِخ) ابن ابی جبلة الفزاری. یکی از صحابه و راوی یک حدیث است، ولی صحابه بودنش محل اختلاف است.[ حَ ] (اِخ) ابن سلیمان بن المغیره، مکنی به ابی عمربن ابی داود اسدی کوفی فاخری بزاز. او محدث و متروک است. صاحب معجم الادباء گوید: وی راوی عاصم بن ابی النجود باشد. حفص ربیبِ (پسر زن) عاصم بود و قرائت را به عرض و تلقین از عاصم فرا گرفت. حفص گوید: عاصم مرا گفت قرائتی را که بتو آموختم آن باشد که عرضاً بر ابوعبدالرحمن سلمی از علی قرائت کردم و آنکه بر ابوبکربن عباش آموختم، قرائتی است که بر ذربن حبیش از ابن مسعود عرض داشتم. حفص به سال ۹۰ هـ . ق. متولد شد و ببغداد درآمد و در آنجا قرائت آموخت و مردم قرائت عاصم بتلاوت از او بگرفتند و مجاورت مکه گزید و در آنجا نیز قرائت آموخت. یحیی بن معین گوید: روایت صحیحه از قرائت عاصم روایت حفص باشد و او داناترین آنان بقرائت عاصم بود و بضبط قرائت بر شعبه ترجیح یافته بود. حفص بن سلیمان در سال ۱۸۰ هـ . ق. بمرد. (از معجم الادباء). و رجوع به الفهرست ابن الندیم شود. در اکثر بلاد روم و عرب قرآن کریم را بقرائت وی تلاوت مینمایند.[ حَ ] (اِخ) ابن سلیمان خلال، مکنی به ابی سلمه و ملقب به وزیر آل محمد. رجوع به ابی سلمه خلال حفص در همین لغت نامه شود.[ حَ ] (اِخ) ابن عبیداللََّه الانصاری. مکنی به ابی عمر. محدث است.[ حَ ] (اِخ) ابن عمران. الامام الرازی، مکنی به ابی عمر. محدث است.[ حَ ] (اِخ) ابن عمران برجمی. محدث است.[ حَ ] (اِخ) ابن عمربن عبدالعزیزبن صهبان (صهیب)، مکنی به ابی عمر الناوری. وی مقری، نحوی و ضریر بود، و به سامرا درآمد. او راوی امامین ابی عمرو و کسائی است. وی امام قراء و در زمان خود شیخ عراق وثقه و بسیار ثبت و ضابط بود. در طلب قرائات سفرها کرد و بحروف هفتگانه و شواذ قرائت کرد و از این جمله بسیار شنید. بر ابو عمروبن العلا و کسائی بخواند و از آن دو روایت کرد و عربیت بر ابومحمد یحیی بن مبارک یزیدی بخواند. ابوداود گوید: احمدبن حنبل را بدیدم که از ابی عمر دوری (حفص بن عمربن عبدالعزیز) کتاب ما اتفقت الفاظه و معانیه من القرآن و کتاب اجزاءالقرآن و جز این مینوشت. دوری نسبتی باشد بدور و آن موضعی است به بغداد و محله ای است در جانب شرقی. ابوعمر به سال ۲۴۶ هـ . ق. درگذشت. (از معجم الادباء) (الفهرست).[ حَ ] (اِخ) ابن عمرالحوضی بصری، مکنی به ابی عمر. محدث است.[ حَ ] (اِخ) ابن عمرالعنبری. رجوع به ابوعمرالعنبری... شود.[ حَ ] (اِخ) ابن غیاث. از محدثان است. ابن مبارک از اصحاب او بود آنگاه وی را واگذاشت و از مذهب او برگشت. (طبقات الفقهاء ص ۱۱۵).[ حَ ] (اِخ) ابن غیلان، مکنی به ابی معبد. محدث است. رجوع به ابومعبد حفص... شود.[ حَ ] (اِخ) ابن مغیرهٔ مخزومی. رجوع به ابوعمر حفص شود.[ حَ ] (اِخ) ابن مقدام پیشوای حفصیه، یکی از پانزده فرقهٔ خوارج. رجوع به بیان الادیان شود.[ حَ ] (اِخ) ابن میسرةالشامی، مکنی به ابی عمر. محدث است.[ حَ ] (اِخ) ابن ولید حضرمی یکی از امرای دولت امویست. او در زمان هشام بن عبدالملک به سال ۱۰۸ هـ . ق. والی مصر بود و دو هفته بعد معزول شد و در تاریخ ۱۲۴ باز به والیگری مصر نایل گردید و این بار پس از سه سال حکومت در سنهٔ ۱۲۷ از طرف مروان حمار از کار برکنار شد و حسان بن عتاهیه بجای وی آمد. ولی پس از ۱۶ روز اهالی مصر قیام کردند و او را برانداختند و باز حفص را بجای خود آوردند و در این دفعه حفص فقط ۶ ماه حکومت کرد. زیرا که مصریان بضد مروان شوریدند و در محرم سال ۱۲۸ هـ . ق. حوثره بن سهل العجلان از شام مأمور خواباندن فتنه و عصیان گشت و درنتیجه، حفص گرفتار و مقتول شد. و رجوع به مستدرکات تاج العروس در مادهٔ حضرم شود.
کلمات همقافیه با «حفص»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «فص» برای سرودن شعر