معنی حفز
5 بازدید
[ حَ ] (ع مص) از پس پشت چیزی سپوخته راندن. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). خلاندن خری از پس پشت. (دستورالاخوان). فاسپوختن. راندن. سک زدن. || فاجنبانیدن. (تاج المصادر بیهقی). جنبانیدن. واجنبانیدن کسی را. (منتهی الارب). || حفز برمح؛ با نیزه زدن. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || حفز لیل نهار را؛ راندن شب روز را. || حفز مرأة؛ آرمیدن با وی. (منتهی الارب). || حفز امر کسی را؛ شتابانیدن. شتاب کردن در کاری. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد).[ حَ فَ ] (ع اِ) نهایت و هنگام دررسیدن چیزی. (منتهی الارب). اجل. امد. (اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «حفز»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «فز» برای سرودن شعر