معنی حفرة
6 بازدید
[ حُ رَ ] (ع اِ) گو. گودال. چاله. چال. کنده. (منتهی الارب). خندق. کریشک. گودی. مغاک. سوراخ. (غیاث). حفیرة. کاویده : صدهزاران چون مرا تو ره زدی حفره کردی در خزینه آمدی.مولوی. || قبر. گور. || حفرهٔ سن؛ کاواکی دندان. || جای دندان. آره. آرج. حَفْر. (معجم البلدان). ج، حُفَر.[ حُ رَ ] (اِخ) (یوم...) و آن جنگی است. رجوع به مجمع الامثال میدانی شود.[ حِ رَ ] (ع اِ) یکی از گیاهان بهاری است. ج، حِفری ََ. (منتهی الارب). || چوبی که بر سرش مانند انگشتان باشد و بدان گندم از کاه پاک کنند. (آنندراج).
کلمات همقافیه با «حفرة»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «رة» برای سرودن شعر