معنی حفر
5 بازدید
[ حَ ] (ع مص) کندن زمین. کندن [ چنانکه گودی چاهی را ] . (منتهی الارب). کندن زمین را با آهنی چون بیل و کلند و امثال آن. (از منتهی الارب). زمین کندن. (تاج المصادر بیهقی) (منتخب از غیاث). - حفر بئر؛ فروبردن چاه. گود کردن. فروکندن. حفر خرابه ها. - حفر چیزی؛ پاک کاویدن آن، چنانکه زمین را با آهن کنند. کاویدن. کاوش کردن. (فرهنگ فارسی معین). || حفر مرأة؛ آرامش با وی. || لاغر کردن. (تاج المصادر بیهقی). || حفر عنز؛ لاغر کردن ماده بز را. || حفر ثری فلان؛ تفتیش کار او کردن و بر آن واقف شدن. || حفر صبی؛ افتادن دندانهای شیری کودک. || غیث لایحفره احد؛ باران که اقصای آن کس نمیداند. || تباه شدن بن دندانهای. دمیدگی و تباهی بن دندانها. تباهی دندان. (مهذب الاسماء). شوخ گرفتن بن دندان. (تاج المصادر بیهقی). || (اِمص) کاوش.[ حَ فَ ] (ع اِ) چاه فراخ دهانه. چاه فراخ. || خاک که از حفره بیرون آرند. خاکی که از زمین کندن بیرون آید. (اقرب الموارد). || آن جایگاه که آنرا کنند. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). ج، احفار. جج، احافیر. || دمیدگی و تباهی بن دندان یا زردی آن. زردی که بر بیخ دندان برآید. (از اقرب الموارد). تباهی دندان. ج، احفار. (مهذب الاسماء).[ حَ ] (ع اِ) چیزی چون خزف زودشکن که به بن دندانها بندد برنگ زرد یا سیاه یا سبز و آنرا قلح نیز گویند. رجوع به تذکرهٔ انطاکی ج ۲ ص ۱۵۱، ۱۵۲ و رجوع به مادهٔ قبل شود. || چاه فراخ دهانه. (اقرب الموارد). || بیماری در چشم : و هرگاه که جراحت بپوست سوم برسد حفر گویند. [ در بیماریهای چشم ] . (ذخیرهٔ خوارزمشاهی خطی کتابخانهٔ مؤلف ورق ۲۸۷ ص ۱).[ حَ فَ ] (اِخ) نام دیگر گلخنگان است. (از فارسنامه).[ حُ فَ ] (ع اِ) جِ حفرة. (از اقرب الموارد): در حدیث آمده: القبر روضة من ریاض الجنة او حفرة من حفرالنیران.[ حَ فَ ] (اِخ) نام موضعی میان مکه و بصره و آنرا حفیر نیز نامند. || موضعی بکوفه که عمربن سعدالحصری بدانجای فرودآمد و از همین جاست انتساب او به حفری. || نام چاهی بمکه. آبی از آبهای نملی در وادی مهزول. (معجم البلدان).
کلمات همقافیه با «حفر»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «فر» برای سرودن شعر