معنی حفاف
6 بازدید
[ حِ ] (ع اِ) پی. (منتهی الارب). ایز. اثر. (اقرب الموارد). نشان. (منتهی الارب). حف. حفف. || موی گرداگرد سر. طرهٔ موی گرداگرد سر اصلع. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). ج، احفة. (اقرب الموارد). || جانب. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). حفاف الشی ء؛ جانباه. || اندازه: کان الطعام حفاف مااکلوا؛ ای قدره. (اقرب الموارد).[ حِ ] (ع مص) برهنه و ساده و رت کردن زن روی را به برکندن موی برای زینت. (منتهی الارب). بند و زیر ابرو کردن. کندن زن موی را از روی. (زوزنی). موی برکندن از روی. (تاج المصادر بیهقی). ازاله کردن موی از صورت بوسیلهٔ تیغ. (اقرب الموارد). || بهم بستن زن موی را در پس سر. (منتهی الارب).[ حَ فْ فا ] (ع اِ) گوشت نرم که زیر ملاذه است. (اقرب الموارد) (منتهی الارب). گوشت کام.[ ] (اِخ) خفاف یاحماق. نام شاعری است. رجوع به المعجم فی معاییر اشعار العجم ص ۳۱۱ شود.
کلمات همقافیه با «حفاف»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اف» برای سرودن شعر