معنی حف
5 بازدید
[ حَ فْ ف ] (ع مص) پوشید چیزی را با چیزی : قوله تعالی : {/Bحَفَفْنََاهُمََا بِنَخْلٍ ۱۲-۱۳۱۸:۳۲/}(قرآن ۱۸/۳۲)؛ درختان خرما گرداگرد آن درآوردیم. || حفتهم الحاجة؛ مستهم الحاجة. (اقرب الموارد)؛ مفلس و حاجتمند شدند. قوم محففون اَی محاویج. || حَفِّ ثوب؛ بافتن جولاهه جامه را بشانه و تیغ. || گرداگرد آمدن چیزی را. (اقرب الموارد): و در مثل است، من حفنا و رفنا فلیقتصد؛ من طاف بنا و اعتنی بامرنا و خدمنا و مدحنا فلایغلون. و هم قول عرب ماله حاف و لاراف. و ذهب من کان یحفه و یرفه. (منتهی الارب). گرد برگرد درگرفتن. بگرد چیزی درآمدن. (تاج المصادر بیهقی). احاطه کردن. گرد چیزی درآمدن. گرد چیزی برآمدن. (زوزنی). گرد چیزی شدن. (غیاث). || ساده بکردن روی و سر. (مهذب الاسماء) (اقرب الموارد). پاک و ساده کردن سر و روی را از موی. (منتخب اللغات). کندن موی از روی زن. (زوزنی). گرفتن بروت و ستردن ریش. پیراستن ریش و بروت. (غیاث). حف و حفاف؛ موی برکندن. (مهذب الاسماء). موی برکندن از روی. (تاج المصادر بیهقی). برهنه و ساده و رت کردن زن روی را با برکندن موی برای زینت. بند انداختن. بند و زیر ابرو کردن. || بهم بستن زن موی را در پس سر. || خشک شدن موی سر از بی روغنی. || شنیدن آواز اسب گاه دوانیدن. (اقرب الموارد). || آواز کردن بال مرغ هنگام پریدن. (غیاث) (منتخب). || خدمت کردن. مهربانی کردن. خدمت و مهربانی کردن. || خشک شدن گیاه در زمین. || حف بطن کسی؛ نخوردن وی گوشت و چربی تا آنکه شکم خشک شود. (از اقرب الموارد).[ حَ ف ف ] (ع اِ) شانهٔ جولاهان. دفتین. بفتری. منسج. (اقرب الموارد). || تیغ جولاهان. || کرانه. (منتهی الارب). || پی. نشان. (اقرب الموارد). اثر. ایز. || نوعی ماهی سفید که خار بر پشت و شکم دارد.
کلمات همقافیه با «حف»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «حف» برای سرودن شعر