معنی حظل
6 بازدید
[ حَ ] (ع مص) واداشتن از تصرف. (تاج المصادر بیهقی) (مهذب الاسماء). بازداشتن از تصرف. حجر. منع از تصرف. || بازداشتن از حرکت. بازداشتن از رفتن. حظلان. (منتهی الارب).[ حَ ظِ ] (ع ص) حظال. حظول. مقتر. آنکه بر اهل و عیال بنفقه شمار کند. آنکه بر نفقه خواران خود تنگ گیرد. مرد سخت گیرنده با اهل خود. (منتهی الارب). || اشتر که بسیار حنظل خورد. آن اشتر که حنظل خورد. (مهذب الاسماء). ج، حَظالی ََ. || مرد غیور.[ حَ ظَ ] (ع مص) حظل بعیر؛ بسیار خوردن شتر حنظل را. || حظل نخلة؛ تباه شدن بن شاخه های نخل. || حظل شاة؛ لنگ شدن و متغیراللون گشتن او از آماس پستان. (منتهی الارب).
کلمات همقافیه با «حظل»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ظل» برای سرودن شعر