معنی حضیض
4 بازدید
[ حَ ] (ع اِ) سنگ. (منتهی الارب). || پستی. (منتهی الارب) (غیاث) (منتخب). || پستی زمین. نشیب زمین. (کشاف اصطلاحات الفنون). || پستی زمین در دامن کوه. (منتهی الارب). || دامن کوه. دامنهٔ کوه. (کشاف) (اقرب الموارد). || بن کوه. (از دهار) (مهذب الاسماء). ج، حضاض (مهذب الاسماء)، اَحِضة، حُضض : خردم بچشم خلق و بزرگم بنزد عقل از بخت با حضیضم و از فضل با سنا. مسعودسعد. از حضیض خدمت به اوج مشارکت ملک موسوم شد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی). ابر در دامن حضیض او خیمه زند و ستاره پیرامن اوجش طواف کند. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ). اگر کسی از اوج آن فصاحت و رقت آن عبارت و جزالت آن لفظ در حضیض این ترجمه و رکاکت این کلمه خواهد نگریست جز فضیحت حاصلی نباشد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی). و در حضیض آن اطناب سحاب کشیده شدی. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۳۳۸). اهبطوا افکند جان را در حضیض از نمازش کرد محروم آن محیض.مولوی. || (اصطلاح هیأت) نزدیکترین نقطه از محیط خارج مرکز نسبت بمرکز عالم و آنرا بیونانی افرنجیون نامند. پست ترین موضع از فلک خارج از مرکز باشد یعنی نزدیکترین جای آن بزمین. افربحیون. مقابل اوج صاحب کشاف اصطلاحات الفنون گوید: حضیض نزد اهل هیأت نقطهٔ مقابل اوج است و آن نقطهٔ مشترک بین محل التقاء دو سطح مقعر از دو فلک است: یکی سطح خارج مرکز و دیگر سطح فلکی که در تحت آن است و حضیض ممثلی و حضیض مدیر نقطهٔ مشترک میان دو مقعر ممثل عطارد و مدیر است و حضیض مدیری و حضیض حامل نقطهٔ مشترک بین دو مقعر مدیر و حامل است. و وجه تسمیهٔ آن به حضیض اینست که نقطهٔ حضیضی نسبت به نقطهٔ اوج بما نزدیکتر است بنابراین پائین تر از آن است و حضیض بر نقطهٔ مقابل ذروهٔ مرئی نیز اطلاق میگردد و آنرا حضیض مرئی و بعد اقرب مقوم نامند و نقطهٔ مقابل ذروهٔ وسطی را نیز نامند و آن حضیض مستوی و اوسط و بعد اقرب وسط نامیده میشود. (کشاف): اوج تو جویم ز چرخ چه داریم در حضیض عز تو خواهم ز دهر چه داریم در هوان.مسعودسعد. گه حضیض و گه میانه گاه اوج اندر آن از سعد و نحسی فوج فوج.مولوی. کواکب گر همه اهل کمالند چرا هر لحظه در نقص وبالند چرا گه بر حضیض و گه بر اوجند گهی تنها فتاده گاه زوجند. شیخ محمود شبستری. - حضیض تدویری؛ بودن کوکب است در مبدأ نطاق سیم از حامل یا تدویر.
کلمات همقافیه با «حضیض»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «یض» برای سرودن شعر