معنی حضن
6 بازدید
[ حَ ] (ع مص) حضانت. در کنار گرفتن کودک را و پرورش دادن او را. در کنار گرفتن مادر بچه را. (منتهی الارب). || در زیر گرفتن مرغ خایه را. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی). زیر بال گرفتن مرغ خایه را تا بچه آرد. در زیر بال گرفتن ماکیان چوزه و بیضه را. || حضن معروف از کسی؛ بازداشتن نیکی را از وی. (منتهی الارب). || حضن کسی از؛ بازداشتن او را از امری و به تنهائی بدان قیام کردن. || حضن از حاجت؛ واداشتن کسی را از حاجت وی. (تاج المصادر بیهقی). واداشتن کسی را از حاجت. (مهذب الاسماء). بازداشتن او را از آن.[ حِ ] (ع اِ) فروتر از زیر بغل. (مهذب الاسماء). از زیر بغل تا تهیگاه و سینه و دو بازو و آنچه مابین سینه و بازوست. (منتهی الارب). از زیر بغل تا کشح. کنار. || آگوش. (مهذب الاسماء). آغوش. || آنچه گنجیدن تواند زیر بغل. یک بغل. || مجازاً، کنف. صیانت. رعایت. حمایت : پسر طغانشاه سنجرشاه که سلطان او را در حضن عاطفت و حصن رأفت تربیت میفرمود. (جهانگشای جوینی). || جانب. کرانهٔ چیزی. کنار چیزی. (منتهی الارب) (آنندراج): حضناالشی ء؛ دو کرانهٔ آن. ج، احضان. || خانهٔ کفتار. (منتهی الارب). || جایی از کوه که به کشت آن برآمدن توانند. (منتهی الارب) (آنندراج). || بن کوه. (منتهی الارب). ج، احضان، حضون. (مهذب الاسماء). و در دو معنی اخیر به ضم حاء نیز آمده است. (منتهی الارب).[ حَ ضَ ] (ع اِ) عاج. (منتهی الارب) (آنندراج). دندان فیل. ناب فیل. پیل استخوان.[ حَ ضَ ] (اِخ) نام کوهی است به نجد. و در مثل است: انجد من رأی حضناً. و آن بر سوی نجد واقع است و حدود نجد از همانجا آغازد. و آن مشهورترین جبال نجد باشد و گویند از آن تا تهامه یک مرحله است. رجوع به معجم البلدان شود.[ حَ ضَ ] (اِخ) نام قبیله ای از تغلب. (الانساب) (منتهی الارب). || نام بطنی از قضاعة. و نسبت بدان حضنی است. (الانساب).
کلمات همقافیه با «حضن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ضن» برای سرودن شعر