معنی حضر
6 بازدید
[ حَ ] (ع اِ) زهار مرد و زن. || پیه در ناف. (منتهی الارب).[ حَ ] (ع مص) تطفل.[ حُ ضْ ضَ ] (ع اِ) جِ حاضر.[ حَ ضُ ] (ع ص، اِ) مرد صاحب بیان و فقه. (آنندراج). || جویندهٔ هنگام طعام مردم تا حاضر شود.[ حُ ضُ ] (ع ص، اِ) مرد ناخوانده آینده بر سفرهٔ مردم. (آنندراج).[ حَ ضِ ] (ع ص، اِ) آنکه هنگام طعام مردم جوید تا بر آن حاضر شود. || مردی که سفر را صالح نباشد. || مرد شهری. (منتهی الارب).[ حُ ] (ع اِ) تک اسب. دویدن اسب. (آنندراج). شتاب اسب در تک. (از مهذب الاسماء). ج، احضار: جمز؛ نوعی از رفتار بشتاب که کم از حضر و فوق از عنق باشد. (منتهی الارب).[ حَ ضَ ] (ع اِ) نزدیک. || درگاه. || حضور. || شهر. حضارة. مقابل بدو. || خانه حضور. خانه باشی. مقابل سفر. (آنندراج). آرام. مقام. مقابل سفر راه : تا تو اندر حضری من بحضر پیش توام تا تو اندر سفری با تو من اندر سفرم.فرخی. کوه از تو عجب دارد باد از تو عبر گیرد چون قصد حضر کردی چون رای سفر داری. فرخی. خاری که به من درخلد اندر سفر هند به چون بحضر در کف من دستهٔ شب بوی. فرخی. اندر حضر نباشد آزاده را خطر و اندر حجر نباشد یاقوت را بها. عبدالواسع جبلی. تا بغربت فتاده ام همه سال نه مهم غیبت و سه مه حضر است.خاقانی. سال عمرش صد و در بر ز بتان چارده مه تا مه و سال سفر با حضر آمیخته شد.خاقانی. من همه همت بر اسباب سفر دارم مرا در حضر ساز مهیا برنتابد بیش از این. خاقانی. و او در سفر و حضر ملازمت خدمت می کرد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی چ طهران ص ۴۴۰). گرچه در کلبهٔ خلوت بودم نور حضور هم سفر به که نمانده ست مجال حضرم. سعدی. دل سوی خویشتن و خاطر شورانگیزش همچنان با سفر و تن بحضر بازآمد.سعدی. مرا بارها در حضر دیده ای ز خیل و چراگاه پرسیده ای.(بوستان). آنچه اندر سفر به دست آید مرد را در حضر کجا یابد.ابن یمین. - اهل حضر؛ شهرنشین.[ حَ ] (اِخ) نام شهری باستانی برابر تکریت میان موصل و فرات. ابنیهٔ آن از سنگ تراشیده و گویند بدانجا شصت برج بزرگ بوده است و میان هر برج با برجی دیگر نه برج کوچک و در مقابل هر برج قصری و حمامی و به رود ثرثار آبیاری می شده است و آن نهری عظیم است و بر ساحل آن قریه و باغهای بسیاری. مادهٔ این رود از هرماس، رود نصیبین است و در آن کشتی می رانده اند. یاقوت گوید: لکن در زمان ما از آن شهر جز اثر باره و آثاری دیگر که بر عظمت و جلالت آن گواهان زنده اند چیزی بر جای نیست و ملک حضر را ساطرون می نامیدند و شاپور الجنود دیری آن شهر را در محاصره داشت و در آخر آنگاه که نضیره دختر ساطرون شیفتهٔ او گردید بوسیلهٔ او شهر را فتح و تسخیر کرد. (از معجم البلدان). و بزمان اشکانیان طراژان و سپتم سور امپراطوران روم بدانجا لشکر کشیدند لکن هر دو از فتح و تسخیر آن عاجز آمدند. رجوع به ایران باستان ج ۳ شود. و صاحب قاموس گوید: و در هشتادوپنج هزارگزی جنوب موصل به جزیره بساحل یمین رود ثرثار شهری جسیم از آثوریان است و تحریات حفریات، چنانکه باید هنوز بدانجا بعمل نیامده است. قلقشندی گوید تیره ای از بطن ساعده در آن اقامت داشتند. (صبح الاعشی ج ۱ ص ۳۲۴). ناجی الاصیل باستان شناس عراقی در ۱۹۵۴ م. در خرابه های این شهر بکشفیاتی نائل آمد. (اعلام المنجد).[ حَ ضَ ] (اِخ) مخفف حضرموت است. (غیاث از شرح خاقانی) (آنندراج).[ حَ ضَ ] (ع فعل) (ما...) رجوع به ماحضر شود.
کلمات همقافیه با «حضر»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ضر» برای سرودن شعر