معنی حضج
6 بازدید
[ حَ ] (ع مص) حضج نار؛ افروختن. (تاج المصادر بیهقی). آتش افروختن. (مهذب الاسماء). || حضج شیئی بر ارض؛ بر زمین زدن آن. (منتهی الارب). بر زمین زدن. (تاج المصادر بیهقی) (مهذب الاسماء). || حضج قصار ثوب را؛ زدن گازر جامه را به محضاج گاه شستن آن. || دویدن. || درآوردن در شکم چیزی که بکفد بر آن. (منتهی الارب).[ حِ ] (ع اِ) آب کدر باقی مانده در حوض شتران. ج، احضاج. (از منتهی الارب). آب تیره در حوض. (مهذب الاسماء). || مرد فرومایه. مرد دون. || ناحیهٔ کرانهٔ حوض. (منتهی الارب).
کلمات همقافیه با «حضج»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ضج» برای سرودن شعر