معنی حضار
5 بازدید
[ حَ ] (ع ص، اِ) شتران سفید. مقابل شوم. واحد ندارد. شتران نیکو. - ناقهٔ حضار؛ شتران مادهٔ قوی نیک رو. || خلوق بر روی دختر و آن نوعی از خوشبوی است. (آنندراج).[ حُ ضْ ضا ] (ع ص، اِ) جِ حاضر. حاضران. حاضرین : یکی از حضار بعد از سماع تمامی این غزل را از قوال طلب کرد. (مقدمهٔ کلیات سعدی).[ حُ ] (ع اِ) بیماریی است شتر را. دردیست که شتران را پیدا شود.[ حُ / حِ ] (ع ص، اِ) شتران سپید نیکو یا شتران سرخ. واحد و جمع در آن یکسان است. (منتهی الارب) (آنندراج). اشتر نیک رو. (مهذب الاسماء).[ حَ ] (اِخ) ستاره ای است که پیش از سهیل طلوع کند. نام ستاره ای است در جانب جنوب. (مهذب الاسماء). ستاره ای است روشن در جانب جنوب. یکی از دو ستاره است که پیش از سهیل برآید و مردمان گمان برند که سهیل است و آن ستارهٔ دیگر «الوزن» است.
کلمات همقافیه با «حضار»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ار» برای سرودن شعر