معنی حصن

معنی حصن

11 بازدید
[ حِ ] (ع اِ) بنا و جای استوار که درون آن رسیدن نتوانند. جان پناه. حصار. پناه گاه. (ترجمان عادل). دز. (مهذب الاسماء). قلعه. دژ. جای پناه. برج. جای استوار. پناه. پناه جای. موضع استوار که به اندرون آن نتوان رسید. ج، حُصون، اَحصان، حَصَنَة: حصن است جان عاشق و آن غمزگانش بلکن. بوالمثل بخاری. بحصنش فرستاد نزدیک شوی جگر خسته از غم ز خون شسته روی. فردوسی. پس پشتش اندر یکی حصن بود برآورده سر تا بچرخ کبود.فردوسی. چنان خواست کآید بدان حصن باز که دارد زمانه نشیب و فراز.فردوسی. چو نزدیکی حصن بهمن رسید زمین همچو آتش همی بردمید.فردوسی. چو بگذشت یکچند بر هفت واد مر آن حصن را نام کرمان نهاد.فردوسی. همه حصن بی تن سر و پای بود تن بی سرانشان دگر جای بود.فردوسی. یکی کنده دیدی و حصن بلند که بالاش افزون بد از ده کمند.فردوسی. یکی قلعه بالای آن کوه بود که آن حصن از مردم انبوه بود.فردوسی. بگفت و برآمد بحصن بلند نگه کرد بر دشت و دید ارجمند. (داستان کک کوهزاده بیت ۲۸۵). گر ز خیمه سوی جنگ آمد و خم داد کمان دشمن او را چه بصحرا و چه در حصن حصین. فرخی. بلند حصنی دان دولت و درش محکم بعون کوشش بر درش مرد یابد بار. ابوحنیفهٔ اسکافی (از تاریخ بیهقی ص ۲۷۷). بنگر که خداوند ز بهر تو چه آورد از نعمت بی مرّ درین حصن مدور. ناصرخسرو. هرگه که ترا باید در حجرگک خویش یک نعمت از این حصن برون بر ز یکی در. ناصرخسرو (دیوان ص ۱۵۹). امیر اسماعیل در قلعهٔ غزنه گریخت و بحصانت آن حصن از صدمت اولی و طامهٔ کبری محترس شد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی). چو حمله آورد از حصن هندوان سپهت چو چشم ترکان بر خصم ملک گشت جهان. رضی الدین نیشابوری. || پیرامون. حوالی. اطراف. گرد. دور: حصن قلب بپانصد سر فیل که استوار کرد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی). چند فیل که حصن قلب کافر بوده بستد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی). - ابوالحصن؛ کنیت روباه است. (آنندراج). - حصن افکن؛ قلعه گشای : عجب حصن افکن خاراگذار است. مسعودسعد. - حصن دوشیزه؛ دژ فتح نشده : گر جهان حصنهای دوشیزه عقد بندد برو صواب کند.خاقانی. - حصن دولت؛ پشتیبان دولت : رای همام گفت که ما حصن دولتیم کز هشت چار چشم فلک دیدْبان ماست. خاقانی. از پی امن حصن دولت او نقب ایام بر خراب رساد.خاقانی. - حصن دین؛ پشت و پناه دین و دیانت : جز بدین اندر نیابی راستی راستی شد حصن دین را کوتوال. ناصرخسرو. شاه و فلک بر گاه نو داده جهان را جاه نو چون حصن دین را شاه نو بنیان نو پرداخته. خاقانی. - حصن مدور؛ آسمان. فلک : بنگر که خدواند ز بهر تو چه آورد از نعمت بی مرّ درین حصن مدور. ناصرخسرو. - حصن معلق؛ کنایه از آسمان است. حصار معلق. - حصن نکیر؛ قلعهٔ استوار. (منتهی الارب). - حصن هزارمیخه، حصن هزارمیخی؛ کنایه از آسمان است : حصن هزارمیخه عجب دارم سست است سخت پایهٔ ستوارش. ناصرخسرو. - حصن هیکل؛ بس بزرگ : سی سرفیل حصن هیکل کوه صفت دریاگذار از آن کفار سلطان را به دست آمد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی). - ذات الحصن؛ اصطلاحی در بازی شطرنج. ج، ذوات الحصون. (نفائس الفنون).
[ حِ ] (ع مص) نهفته شدن زن. (زوزنی). در پرده و پرهیزگار شدن زن.
[ حِ ] (ع مص) نهفته شدن زن. (زوزنی). در پرده و پرهیزگار شدن زن.
[ حُ صُ ] (ع اِ) جِ حَصان و حِصان.
[ حَ ] (ع مص) پارسا گردیدن زن. در پرده شدن و پرهیزگار شدن زن. شوی کردن زن. (منتهی الارب).
[ حِ ] (اِخ) موضعی بمکه. (معجم البلدان).
[ حِ ] (اِخ) موضعی بین حلب و رقه. (معجم البلدان). و محمدبن حفص از آنجاست.
[ حِ ] (اِخ) نام یکی از دهستان های هشتگانهٔ بخش زرند شهرستان کرمان. حدود آن از شمال به دهستان حومهٔ زرند و سیریز، از خاور به دهستان سبلوئیه، از جنوب به بخش رفسنجان و از باختر به دهستان نوق رفسنجان. این دهستان در دامنه واقع شده و هوای آن معتدل و آب آن از قنوات است. از ۲۱ آبادی تشکیل شده و در حدود ۱۵۰۰ تن سکنه دارد. راهش مالرو است. مرکز دهستان، قریهٔ حصن است. محصولش غلات، حبوبات، پنبه و پسته و صادرات آن پسته است. اهالی به کشاورزی گذران میکنند. صنایع دستی آن قالی بافی است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۸).
[ حِ ] (اِخ) ابن ابی بکرالباهل، مکنی به ابی ریاح. محدث است.
[ حِ ] (اِخ) ابن حذیفةبن بکر. رجوع به عقدالفرید ج ۳ ص ۲۸۰ و ج ۷ ص ۱۵۰ شود.
[ حِ ] (اِخ) ابن رباح النصری، مکنی به ابی بکر. محدث است.
[ حِ ] (اِخ) ابن قطن صحابیست. برادر حارثه ابن قطن که او نیز از صحابه است. (از قاموس الاعلام ترکی).

کلمات هم‌قافیه با «حصن»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «صن» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید