معنی حصد
5 بازدید
[ حَ ] (ع مص) درودن. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی) (ترجمان عادل) (دهار). حصاد. درودن کشت را بداس. درودن زراعت. (آنندراج). درویدن. درو. درود. بدرودن. بدرویدن. حَرد. || رفع. قطع : امیر ابوالمظفر به طرد سواد و حصد فساد ایشان قیام نمود. (ترجمهٔ تاریخ یمینی). به بلخ آمد و فریقون بن محمد با چهل علم از افراد امراء به طرد سواد و حصد فساد او فرستاد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی).[ حَ صِ ] (ع ص) حصید. استوار. (مهذب الاسماء). - حبل حصد؛ رسن محکم تافته. || دروده. ج، حصاد. - زرع حصد؛ کشت دروده.[ حَ صِ ] (ع اِ) گیاهی است. || گیاه خشک. || ریزه کاری در تارها و رسنهای زره.[ حَ صَ ] (ع مص) سخت تافته شدن رسن. (تاج المصادر بیهقی). و در زره سخت و محکم تافته شدن و استحکام صناعت آن. || استوار کردن. (غیاث). محکم کردن. || خشک شدن گیاه.
کلمات همقافیه با «حصد»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «صد» برای سرودن شعر