معنی حصان
9 بازدید
[ حِ ] (ع اِ) اسب نر و نجیب که تخم آن عزیز دارند. (منتهی الارب). اسب نر. نریان. کریم. اسب نر و نیکو که نسل آن نگاهداشته شود. (غیاث). آیغر. گشن. گشن اسب. ج، حصن.[ حُ ] (ع ص، اِ) امرأة حصان؛ زن پارسا یا شوهردار. زن نیکوکار و عفیفه. بشوی. متزوجه. مستوره. حاصن. حاصنة. ج، حصانات، حصن. || دره. یک دانه مروارید: بحصن حصین اندرم ار ز دست که بینند حصن حصینم حصان.مسعودسعد.[ حَ ] (اِخ) نام موضعی در رمل میان دو جبل طی. (معجم البلدان).[ حَ / حِ ] (اِخ) نام کوهی از برقه از اعراض مدینه. و گویند نام کوهی خرد است بدانجا. (معجم البلدان).
کلمات همقافیه با «حصان»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ان» برای سرودن شعر