معنی حصاری
6 بازدید
[ حِ ] (ص نسبی) منسوب به شهر حصار ترکستان: غلامان حصاری. ریدکان حصاری. ترکان حصاری : بزم تو از روی ترکان حصاری چون بهشت جام تو از بادهٔ روشن چنان چون سلسبیل. فرخی. گفتم چو بگرد سمنت سنبل کاری دعوی ز دلم بگسلی ای ترک حصاری. فرخی (دیوان ص ۴۴۲). چون بوستان تازه و باغ شکفته باد از روی ریدکان حصاری حصار او.فرخی. دوش بر من همی گریست بزاری یار من آن ترک خوبروی حصاری. فرخی. رامش کن و شادی کن و عشرت کن و خوش باش می نوش کن از دست نکویان حصاری. فرخی. ای لعبت حصاری شغلی دگر نداری مجلس چرا نسازی باده چرا نیاری. منوچهری. پس پشتش بسی مهد و عماری در ایشان ماهرویان حصاری. (ویس و رامین). ز تیغ تنگ چشمان حصاری قدرخان را بر آن در تنگباری. نظامی (خسرو و شیرین).[ حِ ] (اِ) لحنی از الحان موسیقی : در آن پرده که خوانندش حصاری چنین بکری برآورد از عماری.نظامی. رجوع به حصار و حصارک بدل شود.[ حِ ] (ص نسبی) محصور. محاصره شده. بحصارپناهیده. متحصن. حصارگرفته : حصاری شدند آن سپه در یمن خروش آمد از کودک و مرد و زن.فردوسی. که خاقان چین زینهاری شده ست ز بهرام جنگی حصاری شده ست.فردوسی. گریزان بشد فیلفوس و سپاه یکی را نبد ترک و رومی کلاه... به عموریه در حصاری شدند وز ایشان بسی زینهاری شدند.فردوسی. حصار او قوی و بارهٔ حصار قوی حصاریان همه بر سان شیر شرزهٔ نر. فرخی. ای ترک دگر خیره غم روزه چه داری کز کوه برون آمد آن عید حصاری.فرخی. فراوان بتان زینهاری شدند فراوان به دزها حصاری شدند. اسدی (گرشاسب نامه ص ۴۱۰). و اندیشه کنی سخت کاندر این بند از بهر چرا گشته ای حصاری.ناصرخسرو.[ حِ ] (اِخ) یوسف بن شیخ بابا خلیل حصاری. رجوع به یوسف... شود.
کلمات همقافیه با «حصاری»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ری» برای سرودن شعر