معنی حص
6 بازدید
[ حَ ص ص ] (ع مص) حص رأس؛ ستردن موی سر. موی از سر بریدن. موی از سر ببردن. (تاج المصادر بیهقی). موی از سر ببردن سر خود. (زوزنی). موی ستردن. موی ریزانیدن. ستردن مو. || لغة فی حسّ. (لسان العرب) (دینوری از نشوء اللغة ص ۷۳). || بهره و بخش دادن کسی را. (منتهی الارب). بهره دادن. (دهار). || نیک دویدن. (تاج المصادر بیهقی). سخت دویدن. بشتاب رفتن. || کم و ناقص کردن چیز را. (منتهی الارب). عیبناک کردن. || (ع اِ) و هو حص؛ ای لایجیر اَحداَ. || رحم ذات حص؛ رحم حاصة. رحم محصوصة.[ حُ ص ص ] (ع اِ) ورس. (معجم البلدان) (بحر الجواهر) (اختیارات بدیعی). اسپرک. || زعفران، ج، حصوص. || دانهٔ مروارید. (منتهی الارب).[ حُ ص ص ] (اِخ) نام چند موضع است به نواحی حمص. و خمر آن معروف است. (معجم البلدان).
کلمات همقافیه با «حص»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «حص» برای سرودن شعر