معنی حشک
4 بازدید
[ حَ ] (ع مص) ندوشیدن ناقه را چندی تا گرد آید شیر در پستان وی. (از منتهی الارب). || بسیار شدن شیر در پستان. گرد آمدن شیر در پستان. حشوک. (تاج المصادر بیهقی). - حشک دابة؛ جو خوردن ستور. - حشک ریح؛ ضعیف شدن باد و مختلف شدن مهاب آن. (از منتهی الارب). - حشک سحابة؛ بسیارآب شدن ابر. (اقرب الموارد). - حشک ناقه لبن را؛ گرد آوردن مایه شیر خود را در پستان. (منتهی الارب). - حشک سماء؛ باران ریزه باریدن آسمان. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). - || اندک باران شدن آسمان. (تاج المصادر بیهقی) (مهذب الاسماء). - حشک نخلة؛ بسیاربار شدن خرمابن. (اقرب الموارد). - حشک قوس؛ سخت گردیدن کمان. (اقرب الموارد). - حشک قوم؛ گرد آمدن آنان. گرد آمدن مردمان. (زوزنی) (اقرب الموارد). - حشک نفس؛ تاسه برافتادن کسی را. (از منتهی الارب).[ حَ شَ ] (ع حامص) بسیار پرشیری پستان. باز گرد آمدن شیر در پستان. فزع سخت.
کلمات همقافیه با «حشک»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «شک» برای سرودن شعر