معنی حشرة
5 بازدید
[ حَ شَ رَ ] (ع اِ) هر جنبندهٔ خرد از پرنده و رونده و خزنده. جنبندهٔ خرد. خرده جانور. جانور خزنده و گزنده یا جانور ریزهٔ زمینی. (منتهی الارب). خستر. خرفسر. هامه. ج، حشر، حشرات. || پوستی که ملاصق دانه بوده. || تمام شکار یا بهرهٔ نفیس آن یا آنقدر از شکاری که خورده شود. || ریم مشک شیر.
کلمات همقافیه با «حشرة»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «رة» برای سرودن شعر