معنی حس لامسه
5 بازدید
[ حِ سْ سِ مِ سَ / سِ ] (ترکیب وصفی، اِ مرکب) لمس ببسائی. ببساوش. قوه ای که بدان سختی و سستی و نرمی و درشتی و سردی و گرمی تمیز کنند. و آن یکی از حواس خمسهٔ ظاهره است. رجوع به حس شود.
کلمات همقافیه با «حس لامسه»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «سه» برای سرودن شعر