معنی حسیب
5 بازدید
[ حَ ] (ع ص، اِ) شمارکننده. (مهذب الاسماء) (ترجمان عادل) (منتهی الارب). شمارگر. حساب کننده. (غیاث). شمارگیر. (منتهی الارب). شمرنده. شمارکن. (السامی فی الاسامی). محاسب: کفی باللََّه حسیباً؛ ای محاسباً. || نامی از نامهای خدای تعالی. || مرد صاحب حسب. مرد گهری. رجل حسیب؛ مرد باحسب. گوهری. مردی گهری و هنرمند. (مهذب الاسماء). مردی گوهری. مردی هنرمند. گهری. باگوهر. باحسب. نیک نژاد. صاحب حَسب. ج، حُسَباء : تا بروزگار جعفر صادق رضی اللََّه عنه رسید او را چهار پسر بود، اسماعیل که بوالده نیز حسیب بود. (جهانگشای جوینی). هر نسیبی بی نصیبی و هر حسیبی نه در حسابی. (جهانگشای جوینی). || کافی. بسنده. (ترجمان عادل). کفایت کننده. بس شونده: {/Bکَفی ََ بِاللََّهِ حَسِیباً۴۱-۴۳۴:۶/}(قرآن ۴/۶)؛ ای کافیا. || بسنده کار. بسندکار. (السامی فی الاسامی) (مهذب الاسماء). || منتقم. انتقام کشنده: حسیبک اللََّه؛ ای انتقم اللََّه منک. || هم گوهر. هم گهر. هم حسب. || بزرگوار. (غیاث). || نیکوکار. پسندیده کار.[ حِ ] (ع اِ) ممالهٔ حساب. شمار. حساب : بهرهٔ خویشتن از عمر فراموش مکن رهگذارت به حسابست نگهدار حسیب. ناصر خسرو. روزی بیرنج جوی و بی حسیب کز بهشتت آورد جبریل سیب.مولوی. از انار و از ترنج و خوخ و سیب وز شراب و شاهدان بی حسیب.مولوی. چو در تنگدستی نداری شکیب نگهدار وقت فراخی حسیب.سعدی. تا همچو آفتاب برآیی دگر ز شرق ما جمله دیده در ره و انگشت در حسیب. سعدی.[ حَ ] (اِخ) لقب محمودبن علی باشا حسیب. او راست: رسالة سنیة و عقیدة سنیة و احکام فقهیة علی مذهب السادة الحنفیة چ بولاق ۱۳۰۰ هـ . ق. (معجم المطبوعات).[ حَ ] (اِخ) لقب محمدبن خطیر فرغانی. رجوع به محمد ... شود.
کلمات همقافیه با «حسیب»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «یب» برای سرودن شعر