معنی حسکة
5 بازدید
[ حِ کَ ] (اِ) رجوع به حسکه شود.[ حَ سَ کَ ] (ع اِ) یکی حسک. یکی خار سه پهلو. یکی شکوهه. یکی خارخسک. || یکی خار سه پهلوی آهنین یا از نی، ریختن در راه دشمن را. || کینهٔ سخت. دشمنی.[ حِ کَ ] (ع اِ) به لغت مصری ستیناج است.[ حَ کَ ] (اِخ) ابن عتاب حبطی. از صعالیک عرب بود و سیستان را به غلبه بگرفت و عبدالرحمان بن حروی طائی را که حاکم سیستان از طرف امیرالمؤمنین بود بکشت. (حاشیهٔ تاریخ سیستان ص ۹۰، از فتوح بلاذری و کامل ابن اثیر). و در حق طائفهٔ حبطی و حبطات گفته اند: رایت الحمر من شرالمطایا کما الحبطات شر بنی تمیم. (البیان و التبیین جاحظ ج ۳ ص ۲۴۴). رجوع به حبطات شود.
کلمات همقافیه با «حسکة»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «کة» برای سرودن شعر