معنی حسو
31 بازدید
[ حَ سْ وْ ] (ع مص) آب خوردن مرغ. حسا الطائر درست است، و شرب الطائر، غلط است. یوم کحسوالطیر؛ روزی کوتاه. || حسو مرق؛ اندک اندک آشامیدن شوربا را. آشامیدن. (زوزنی) (تاج المصادر بیهقی) (دهّار) (مهذب الاسماء). || خشک شدن چیزی از باد سرد. (زوزنی). || دور شدن. (تاج المصادر). || (اِ) آش آماج. (شرفنامهٔ منیری).[ حَ سُ وو / حَ سْ وْ ] (ع اِ) آشامیدنی. (دهّار). هر چیز رقیق که توان آشامید. حریره. آنچه از شوربا و جز آن که اندک اندک آشامند. (غیاث اللغات). طعامی که از آرد و آب و روغن پزند و گاهی بدان شیرینی نیز کنند: حسو نعره میزد که بغرا کجاست که کشتند مسکین کاچی چو ماست. بسحاق اطعمه. و اینکه صاحب برهان گوید: «آش اماج را گویند»، ظاهراً غلط است بدلیل بیت بسحاق اطعمه : اوماج و حسو با جگرهای ریش پیاده روان کرده از پیش پیش. بسحاق اطعمة. و حسوه [ حسو السلت ] نافع ینقی الصدر و ینفع من السعال الشدید. (ابن البیطار). و چون آماس گشاده شود، حسوها از آرد باقلی و کرسنه و آرد نخود و خندروس سازند و با انگبین دهند. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). و حسوهای نرم باید چون کشکاب غلیظ با جلاب و روغن بادام و گوشتاب از گوشت بزغاله و قلیهٔ کدو و قلیهٔ خیار و ماش پوست کنده و اسفاناخ همه را با اندک گشنیز تر. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). و اگر قوّه ضعیف باشد حسوی دهند تنک از آرد جو و باقلی و آرد نخود. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی).[ حَ سُ وو ] (ع ص) مرد بسیارآشام.
کلمات همقافیه با «حسو»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «سو» برای سرودن شعر