معنی واژه حسم
7 بازدید
[ حَ ] (ع مص) بریدن. (دهار) (تاج المصادر بیهقی) (ترجمان عادل). قطع. || گسستن. بگسلیدن. - حسم عرق؛ بریدن رگ به آهن داغ تا خون بند شود. (منتهی الارب). - حسم کسی از چیزی؛ بازداشتن از آن. - حسم مادهٔ خلاف؛ فصل مابه الاختلاف : این آیت فرستاد برای حسم مادهٔ تعجب ایشان. (تفسیر ابوالفتوح رازی). چون ناصرالدین از ایشان خبر یافت، امیر سیف الدوله نیشابور نگذاشت و بکفایت کار و حسم مادهٔ ایشان متکفل شد و بر پی ایشان برفت. (ترجمهٔ تاریخ یمینی). - حسم مرض؛ بریدن بیماری را بدوا. بیخ برکردن. || پیوسته داغ کردن. (زوزنی) (تاج المصادر بیهقی). داغ کردن. (ترجمان عادل). || بریدن و بازایستادن خون و جز آن. بند آمدن.[ حَ سِ ] (ع ص) پیوسته. || بداختر. ج، حسوم. (مهذب الاسماء).[ حُ سَ ] (اِخ) نام موضعی است. نام جائی در شعر نابغة.[ حُ سَ ] (اِخ) نام موضعی است. (معجم البلدان).[ حُ سَ ] (اِخ) ابن ربیعةبن حارث بن اسامةبن لوی. از اجداد کابس بن ربیعه است که در زمان معاویه میزیست و شبیه پیغمبر بود. (تاج العروس).