معنی واژه حسل
4 بازدید
[ حِ ] بچهٔ سوسمار. (دهار) (مهذب الاسماء). بچهٔ سوسمار که از بیضه بیرون آمده باشد. سوسماربچه. بچه نوزادهٔ ضب: لاآتیک سِن الحسل؛ نیایم پیش تو گاهی (یعنی هیچگاه) چه دندان حسل تا گاه مرگ نیفتد. (منتهی الارب). ج، حسول. اَحسال. حَسلان. حَسلة.[ حَ ] (ع اِ) غورهٔ کنار.[ حُ سُ ] (ع اِ) جِ حَسیل.[ حَ ] (ع مص) سخت راندن. || فرومایه کردن. || بکارناآینده چیزی را باقی گذاشتن.[ حَ سَ / حِ سِ ] (ع اِ) گیاهی است شبیه به صعتر و برگش درازتر و بزرگتر و تیره رنگ و بسریانی جسمی گویند. در دوم گرم و خشک و پختهٔ او مقّوی معده و هاضمه و مصلح طعام فاسد شده و جهت خوشبوئی دهان و آروغ و با شراب جهت گزیدن رتیلا و عقرب، مفید و قدر شربتش تا پنج درهم است و استعمال زیاده نیز جائز است. (تحفهٔ حکیم مؤمن و مخزن الادویه). ابن البیطار گوید: حِسِل نباتی است شبیه صعتر بستلی، رازی گوید آن را به یونانی جسمی گویند، و مانند صعتر بستانی است. به رنگ اغبر و برگ آن از صعتر درازتر باشد. و چیزی از آن برآید که بر یکدیگر پیچد. و آن را خام و پخته خورند و مصلح معده و خوشبوئی آروغ، و آن را در گزیدگی عقرب و رتیلا بکار برند -انتهی. و بعضی گفته اند حسل و جسمی همان زوفا باشد.[ حِ ] (اِخ) ابن خارجةالاشجعی صحابی است. و او در غزوهٔ خیبر مسلمانی پذیرفت. (قاموس الاعلام ترکی).[ حِ ] (اِخ) ابن عامربن لوی بن غالب عدنانی قرشی. جدی از عرب است که عبداللََّه بن مسروح صحابی از فرزندان او بوده است. (اعلام زرکلی چ ۱ ج ۱ ص ۲۲۰).