معنی حسر
6 بازدید
[ حَ ] (ع مص) برهنه کردن. (منتهی الارب). برهنه و آشکار کردن. برهنه کردن اندامی از اندامهای خویش. (زوزنی) (تاج المصادر بیهقی). برهنه کردن اندامی. (مهذب الاسماء). || رنجه کردن. (ترجمان عادل بن علی). رنجانیدن. (تاج المصادر بیهقی) (مهذب الاسماء). برنجانیدن. (زوزنی). || آرمان خوردن. (تاج المصادر بیهقی) (مهذب الاسماء). حسرت. دریغ خوردن. افسوس خوردن. || مانده کردن. || راندن شتر چنانکه مانده شود. (منتهی الارب). || کند شدن بینائی. کند شدن بصر. (زوزنی). || دور کردن. || جاروب کردن خانه. (منتهی الارب). || پوست از شاخ جدا کردن. || رنجه شدن حسود. || برافتادن مرغ. حسرت.[ حَ سَ ] (ع مص) افسوس خوردن. دریغ خوردن. حسرت. آرمان خوردن. (تاج المصادر بیهقی). || کند شدن. (ترجمان عادل بن علی).[ حُ سْ سَ ] (ع اِ) جِ حاسر.
کلمات همقافیه با «حسر»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «سر» برای سرودن شعر