معنی واژه حسحاس
5 بازدید
[ حَ ] (ع اِ) جوانمرد. جواد. (دهار). || قلیل الحرکة. (تاج العروس). || شمشیر مهلک. (آنندراج).[ حَ ] (اِخ) نام جد عامربن امیةبن زید. صحابی است.[ حَ ] (اِخ) ابن بکربن عوف بن عدی. از صحابه است.[ حَ ] (اِخ) ابن غسان، ملقب به ذی الحوضین.[ حَ ] (اِخ) ابن هند جد عبدبن حسحاس است. رجوع به عقدالفرید ج ۳ ص ۲۹ شود.[ حَ ] (اِخ) بطنی است از ازد. جد بنی الحسحاس. رجوع به عقدالفرید ج ۶ ص ۸۴ شود.