معنی حسب

معنی حسب

6 بازدید
[ حَ ] (ع مص) شمردن. (دهار) (زوزنی) (تاج المصادر بیهقی) (منتهی الارب). شمار. (منتهی الارب). عدد. || مرده را در کفن پیچیده در گور کردن و یا دفن کردن مرده در سنگستان. (منتهی الارب).
[ حِ سَ ] (ع اِ) جِ حِسبَة. تدبیرها. مزدهای کارها.
[ حَ ] (ق) فقط. تنها. منحصراً. انحصاراً. بس، بسنده. کافی. بس و بس : دل جای تو شد حسب ببر زانکه در این دل یا زحمت ما گنجد یا نقش خیالت.سنائی. ای شاه جهان ملک جهان حسب تراست وز دولت و اقبال شهی کسب تراست امروز به یک حمله هزاراسب بگیر فردا خوارزم و صد هزار اسب تراست. انوری. زان یکی عیبش که بشنید او و حسب بس فسرد اندر دل او مهر اسب.مولوی. چون خلقناکم شنیدی ای تراب خاک باشی حسب از وی رو متاب.مولوی.
[ حَ سَ ] (ع اِ) خویشاوندی پدر. (مقدمة الادب زمخشری). هرچه بشمرند از گوهر مردم. (محمودبن عمر ربنجنی). || گوهر نیک. (حبیش تفلیسی). گوهری و خداوند نژاد بزرگ شدن. (زوزنی). گوهری و خداوند نژاد نیک شدن. (تاج المصادر بیهقی). گوهر نیک. (دستوراللغة ادیب نطنزی). اندازهٔ گوهر. (دهار). گوهر هر مرد و بزرگی وی از روی نسب و مال و دین و کرم و شرف بالفعل. (منتهی الارب). شرف ثابت در پدران. (منتهی الارب). || بزرگی مرد از روی نسب. فخر به پدران یا فخر از روی مال و دین و شرف. بزرگی مرد از هنر و مال خود، بزرگی و شرف از آباء و اجداد. شرف و بزرگی از مال و جاه و دین. (غیاث). شرافت و بزرگی. اصل مردم. تبار. مفاخر پدران. تهانوی گوید: بفتح حاء و سین مهملتین، بزرگی مرد از روی نسب، کما فی الصراح. و در کشف اللغات گوید: حسب بفتحتین، بزرگی و بزرگواری مرد در دین و مال و فی فتح القدیر فی باب الکفو من النکاح، الحسب مکارم الاخلاق. و در «المحیط» از صدرالاسلام روایت کرده که او گفته است، حسیب کسی را نامند که او را جاه و حشمت و منصب باشد. (کشاف اصطلاحات الفنون). و سید شریف جرجانی گوید: هو ما یعده المرء من مفاخر نفسه و آبائه. (تعریفات). ج، احساب. زِئَم. عنصر. (منتهی الارب). نجر، نِجار. نُجار. (منتهی الارب): گردانید او را بپاکی فاضل تر قریش از روی حسب. (تاریخ بیهقی ص ۳۰۸). || در تداول فارسی، بزرگواری و فضائل اکتسابیِ شخص نسبت به کردار نیک. نیکویی. خوبی : گر ندارد حرمتم جاهل مرا کمتر نشد سوی دانا نه نسب نه جاه و قدر و نه حسب. ناصرخسرو. نسب گوئی بنام ایزد ز جمشید حسب پرسی بحمداللََّه چو خورشید.نظامی. در یکی گفته که استادی طلب عاقبت بینی نیابی در حسب.مولوی.
[ حَ ] (حرف اضافه) از عربی است و در فارسی غالباً به صورت «برحسب» بجای حرف اضافه بکار رود، برابر. بروفق. برطبق. موافق : نامه نبشته دار تا جوابها برسد که برحسب آن کار کنی. (تاریخ بیهقی ص ۲۸۳). نامهٔ صاحب برید دررسد پوشیده، اگر تواند فرستاد و راهها فرو نگرفته باشند و حالها را بشرح باز نموده باشد، آنگاه برحسب آنچه خوانیم تدبیر دیگر میسازیم. (تاریخ بیهقی ص ۳۲۶). گر رای عالی بیند بنده [ احمد حسن ] به طارم نشیند و پیغامی که دارد بزبان معتمدی به مجلس عالی فرستد و جواب بشنود آنگاه برحسب فرمان عالی کار کند. (تاریخ بیهقی ص ۱۴۶). در رقص رحیل ناقه میراند برحسب فراق بیت میخواند.نظامی. شکر خدا که از مدد بخت کارساز برحسب آرزوست همه کار و بار دوست. حافظ. || مخفف حسب الحال یا حسب حال؛ آنچه شاعر گوید از حوادث و وقایع جاریه : آن بیت که استاد عجم گفت بر این وزن نهمار بدین حسب همی شاید مانند ای جان همه عالم در جان تو پیوند مکروه تو ما را ننمایاد خداوند. عثمان مختاری. اندر این حسب رودکی گوئی عاریت داد بیتکی چندم.سوزنی. به بی نیازی ایزد اگر خورم سوگند که نیست همچو من شاعر سخن پرداز خلاف باشد و اندازهٔ من آن نبود که نیستم چو حکیمان وقت حکم انداز بدیهه حسبی گفتم به وسع طاقت طبع ضعیف و سست به انجام بردم از آغاز. سوزنی. این هذیان حسب تاج گفتم و خود خواست ورنه نه من مرد این چنین هذیانم.سوزنی. یکی نانشانده یکی برکنی بود بی گمان خویشتن دشمنی بدین حسب و این حال و این داوری یکی بیت گوید نکو عنصری... (منتخب ادبیات فارسی تألیف شفر بنقل از راحةالانسان). منم آن شاعری که شعر من است حسب بی قال و قیل و بی فج و فاج.سوزنی. درین اندیشه صابر بود یکسال نه شد واقف کسی برحسب آن حال.نظامی. || این کلمه در منشآت فارسی عصر صفوی و پس از آن بصورت پیشوند اضافه بکار رفته و با کلمات عربی و فارسی ترکیب شده است، و مضاف الیه آن غالباً با الف و لام عربی بکار رفته و حتی گاهی بر سر کلمات فارسی که مضاف الیه گردیده و بغلط الف و لام آورده اند چون حسب الخواهش و حسب الفرموده و جز آن. - حسب الاجازه؛ بموجب اجازه. - حسب الاشاره؛ طبق دستور. - حسب الاضطرار؛ از روی ناچاری. - حسب الاقتضا؛ بموجب مقتضای وقت. - حسب الامر؛ طبق دستور. - حسب الامکان؛ حتی المقدور. - حسب التکلیف؛ بموجب دستور. - حسب الحال. رجوع باین کلمه شود. - حسب الحکم؛ برطبق فرمان. - حسب الخواهش؛ بنا بمیل. - حسب الرسم؛ طبق معمول. - حسب الرقم؛ طبق نوشته و دستور کتبی. - حسب الصلاح؛ طبق صلاح دید. - حسب الفرموده؛ بمقتضی نص دستور. - حسب الفرمایش؛ طبق دستور. - حسب القدرة؛ حتی الامکان. - حسب المأمور؛ بنابر مأموریت. - حسب المدعا؛ بروفق ادعا. - حسب المرام؛ موافق مقصود. - حسب المعمول؛ بروش متداول. - حسب الواقعة؛ مطابق واقعه. - حسب الوصیه؛ بنابر سفارش و وصیت. - حسب الوظیفه؛ بمقتضی وظیفه. - حسب الوعد؛ طبق نوید. - حسب دلخواه؛ بنا بخواهش و میل. - حسب فراق؛ بمقتضای فراق و هجران. - حسب فرمان یا حسب الفرمان؛ طبق دستور. - حسب واقعه؛ حسب الواقعه. مطابق واقعه.
[ حَ سَ ] (حرف اضافه) برحسب. به حسب. برطبق. مطابق. بروفق. به دستور. بنابر. موافق. حَسب : و بر حسب واقعه گویان. (گلستان). سیر سپهر و دور قمر را چه اختیار در گردشند برحسب اختیار دوست.حافظ.
[ ] (اِخ) شاعرهٔ مَقّله بود. (ابن الندیم).

کلمات هم‌قافیه با «حسب»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «سب» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید