معنی حسامالدین
5 بازدید
[ حُ مُدْ دی ] (اِخ) خواهرزادهٔ پهلوان اسد. رجوع به حبیب السیر چ خیام ج ۳ ص ۳۰۸ شود.[ حُ مُدْ دی ] (اِخ) از امراء کارکیا سلطان محمد بوده است. رجوع به حبیب السیر چ خیام ج ۳ ص ۳۵۴ شود.[ حُ مُدْ دی ] (اِخ) (سید...) خواهرزادهٔ سید خواجه یکی از امرای پرک پادشاه که پس از هزیمت پرک پادشاه به تیمور پیوست. (حبیب السیر چ خیام ج ۳ ص ۵۶۳).[ حُ مُدْ دی ] (اِخ) (شیخ...) او راست: اسرارالعارفین و سیرالطالبین. این نام و این تألیف به نحو اطلاق در کشف الظنون آمده است. بعید نیست که مراد حسام الدین بدیعی صاحب کتاب «الکنز الخفی فی بیان مقامات الصوفی» باشد.[ حُ مُدْ دی ] (اِخ) ابن ارتق. رجوع به حسام الدین تیمور تاش شود.[ حُ مُدْ دی ] (اِخ) ابن ارتق. رجوع به حسام الدین تیمور تاش شود.[ حُ مُدْ دی ] (اِخ) ابن خلیل. رجوع به حسام برسوی شود.[ حُ مُدْ دی ] (اِخ) ابوالمحاسن رهاوی. او راست: «البحار الزاخرة فی المذاهب الاربعة» و نظم «دررالبحار» فی الفروع.[ حُ مُدْ دی ] (اِخ) ابوالهیجاء شمین. رجوع به ابوالهیجاء... شود.[ حُ مُدْ دی ] (اِخ) بدلیسی. او راست: الکنزالخفی فی بیان مقامات الصوفی.[ حُ مُدْ دی ] (اِخ) توقاتی حسین بن عبدالرحمان. او راست: شرح عوامل المائه از شیخ عبدالقاهر جرجانی.[ حُ مُدْ دی ] (اِخ) تیمورتاش چهارمین فرمانروای ارتقیان ماردین (۵۱۶-۵۴۷ هـ . ق.) است. او پسر ایلغازی بن ارتق است که پس از مرگ پدر در شهر آمد بسال ۵۱۶ هـ . ق. به تخت حکمرانی جلوس کرد و پس از سی ویک سال حکومت راندن و محاربات بسیار با صلیبیان در ۵۴۷ هـ . ق. درگذشت. (از قاموس الاعلام ترکی). وی دانشمندان را اکرام میکرد و ابن الصلاح همدانی از جملهٔ کسانی است که نزد خود طلبید و گرامی نگاه داشت و نیز مشهدی در ماردین ساخته بود که فخرالدین ماردینی (متوفی ۵۹۴ هـ . ق.). کتابخانه ای برای آن وقف کرد. (عیون الانباء ابن ابی اصیبعة ج ۱ صص ۲۹۹-۳۰۰ و ج ۲ ص ۱۶۴).[ حُ مُدْ دی ] (اِخ) حاجزی رجوع به حاجزی... شود.[ حُ مُدْ دی ] (اِخ) حسن بن شرف تبریزی. رجوع به حسن... شود.[ حُ مُدْ دی ] (اِخ) حسن بن عباس. رجوع به حسن... شود.[ حُ مُدْ دی ] (اِخ) حسن بن عبدالمؤمن خویی شاعر. رجوع به حسن... شود.[ حُ مُدْ دی ] (اِخ) حسن علی. رجوع به حسن علی شود... شود.[ حُ مُدْ دی ] (اِخ) حسین بن ابراهیم بن خلیل. رجوع به حسین... شود.[ حُ مُدْ دی ] (اِخ) حسین بن ابراهیم بن خلیل. رجوع به حسین... شود.[ حُ مُدْ دی ] (اِخ) حسین بن علی صفناقی حنفی. شارح هدایهٔ مرغینانی بنام «النهایة» وفات او به سال ۷۱۰ هـ . ق. بوده است. و رجوع به حسین... شود.[ حُ مُدْ دی ] (اِخ) خلیل بن بدرالدین خورشیدنام حکمران پنجم از سلالهٔ اتابکان لر کوچک و نوادهٔ شجاع الدین خورشید مؤسس سلالهٔ نامبرده میباشد که پس از عزالدین عموزادهٔ پدر خویش به تخت حکمفرمائی جلوس کرد و پس از اندکی در تاریخ ۶۴۰ هـ . ق. وفات یافت. (از تاریخ گزیده ص ۵۴۰، ۵۴۹، ۵۵۱، ۵۵۲، ۵۵۳، ۵۵۴ و ۵۵۵) (قاموس الاعلام ترکی) (معجم الانساب زامباور ص ۳۵۴).[ حُ مُدْ دی ] (اِخ) رازی. رجوع به حسام رازی شود.[ حُ مُدْ دی ] (اِخ) زرین کمر. یکی از حکمرانان رویان و رستمدار از سلسلهٔ پادوسیان معروف به گاوباره. از ۳۵۱ تا ۳۸۶ هـ . ق. حکم راند. رجوع به حسام الدوله زرین کمر شود.[ حُ مُدْ دی ] (اِخ) سحابی. رجوع به حسام الدین بن حسین شود.[ حُ مُدْ دی ] (اِخ) صاحب یکی از امراء دربار ارغوان خان. (حبیب السیر چ خیام ج ۳ ص ۱۲۶).[ حُ مُدْ دی ] (اِخ) علی برادر شمس الدین ملک الجبال محمدبن فخرالدین مسعود دوم از ملوک شنسبانی بامیان است. رجوع به حسام الدین غوری شود.[ حُ مُدْ دی ] (اِخ) علی آبادی حنفی فقیه. او راست: «فوائد حسام الدین» و «کامل الفتاوی».[ حُ مُدْ دی ] (اِخ) علی بن احمد رازی. رجوع به علی... شود.[ حُ مُدْ دی ] (اِخ) علی بن مسعودبن حسین. رجوع به علی بن فخرالدین مسعودبن عزالدین حسین شود.[ حُ مُدْ دی ] (اِخ) علی هندی. رجوع به علی... شود.[ حُ مُدْ دی ] (اِخ) عمر ایلواکوش یکی از امرای اتابک افراسیاب حاکم لرستان است. رجوع به تاریخ گزیده ص ۵۴۴ شود.[ حُ مُدْ دی ] (اِخ) عمربک بن شمس الدین درنگی بن شرف الدین تهمتن بن بدربن شجاع بن خورشید. یازدهمین فرمانروای اتابکان لر کوچک است که پس از جمال الدین خضر از طرف کیخاتو حکومت کرد و سپس به امر قازان خان به قصاص خون پدر در ۶۹۵ هـ . ق. کشته شد. مستوفی گوید: بتغلب حاکم لرستان شد. ملک زادگان صمصام الدین محمود و نورالدین محمدبن عزالدین گرشاسف و اقربای او با وی خصومت کردند. و امیر نجم الدین و اینان با تخمهٔ گرشاسفی و بعضی امرای دگر مدد ایشان شدند و گفتند حسام الدین عمربک، ملکی را نشاید. که در آن تخمه ملکی نبود. ملکی از آن صمصام الدین محمود است و او جوانی بغایت شجاع و دلیر بود با لشکری گران. از حدود خوزستان به خرم آباد آمد شفعا در میان آمدند و بر آن صلح کردند که شهاب الدین الیاس و برادران او را بگرفتند و از آن ولایت بیرون کردند و حسام الدین عمربک را امان دادند تا از حکومت توبه کرد و کار حکومت به نام صمصام الدین محمود مقرر شد. (تاریخ گزیده ص ۵۵۵-۵۵۶) (قاموس الاعلام ترکی) (معجم الانساب زامباور ص ۳۵۴). رجوع به حرف لام لغتنامه شود.[ حُ مُدْ دی ] (اِخ) عمربن عبدالعزیزبن مازهٔ حنفی ملقب به صدر شهید بخاری. پسر امام برهان الدین بخاری حنفی است و او از مشاهیر فقهاء ماوراءالنهر بود و در سنهٔ ۵۳۶ هـ . ق. در جنگ قطوان که در حوالی سمرقند مابین سلطان سنجر و گورخان خطائی روی داد و هزیمت فاحش بر سنجر افتاد، امام حسام الدین مذکور به دست گورخان کشته شد. او راست: کتاب التزکیة، کتاب الحیض و شرح مزجی بر کتاب الحیطان. و رجوع به عمربن عبدالعزیز. و تعلیقات محمدخان قزوینی بر لباب الالباب ج ۱ ص ۱۷۹، ۳۳۲، ۳۳۴ و ۳۳۸ و تتمهٔ صوان الحکمه ص ۲۰۵ شود.[ حُ مُدْ دی ] (اِخ) عوض خلجی. از ملوک خلج بنگاله ملقب به غیاث الدین غوری است. گویند: حسام الدین عوض در سلک خلجان گرمسیر غور انتظام داشت و بغایت نیکوسیرت و پسندیده اخلاق بود و در اوائل حال روزی فی الجمله متاعی بر درازگوشی از موضعی به موضعی میبرد و در اثناء راه به بیشه ای که او را «دشت افروز» میگفتند رسید و دو درویش خرقه پوش که سیمای صلاح از بشرهٔ ایشان لایح بود به وی بازخوردند و سؤال کردند که هیچ طعام همراه داری؟ جواب داد: که بلی! فی الحال بار درازگوش بازگرفته یک دو قرص نان و فی الجمله نانخورشی نزد درویشان نهاد، ایشان از آن طعام سیر خورده با یکدیگر گفتند که این مرد ما را خدمتی پسندیده کرد لایق آنکه از ما نیز کرامتی نسبت باو ظهور یابد. آنگاه روی به حسام الدین آورده بر زبان راندند که به هندوستان توجه نمای که تا آنجا که نهایت بلاد اسلام است به تو ارزانی داشتیم و حسام الدین انگشت قبول بر دیده نهاده عزیمت بدان صوب انعطاف داده بعد از وصول به محمد بختیار پیوسته روزبروز مهم او در ترقی بود تا به مرتبهٔ علیهٔ سلطنت صعود نمود و در بلاد کنونی خطبه بنام خود خوانده ملقب به سلطان غیاث الدین گشت و به عدالت و سخاوت کوشیده در ایام دولت بقاع خیرطرح انداخت و در اشاعهٔ خیرات و مبرات مراسم اهتمام بجای آورده قلمرو خود را معمور و آبادان ساخت و در شهور سنهٔ اثنی و عشرین و ستمائه (۶۲۲) سلطان شمس الدین التتمش عزم رزم غیاث الدین جزم کرده اعلام نهضت به صوب لکنوتی برافراخت و غیاث الدین در مقام استرضاء سلطان آمده خطبه بنام او خواند و سی و هشت زنجیر فیل و هشت لک زر به رسم پیشکش نزد او ارسال کرد و سلطان شمس الدین از وی راضی شده به صوب دهلی مراجعت کرده مملکت بهارستان را به ملک عزالدین جانی عنایت کرد، و بعد از روزی چند، بار دیگر حسام الدین عوض به خیال استقلال با جمعی کثیر از ابطال رجال روی به جانب بهار آورد و عزالدین جانی تاب مقاومت نداشت رایت هزیمت برافراشت. و بناء علی هذا در شهور سنهٔ اربع و عشرین و ستمائه (۶۲۴) که غیاث الدین عوض به طرف بلاد کامرور رفته بود ملک ناصرالدین محمودبن ملک شمس الدین التتمش از راه لکنوتی شتافته آن بلده را تسخیر کرد و این خبر به سمع حسام الدین عوض رسیده به صوب دارالملک خود بازگشت و میان او و ناصرالدین محمود محاربه روی نمود و حسام الدین بضرب حسام یکی از لشکریان ناصرالدین محمود کشته شد و اکثر امرای خلج به اسیری افتادند. مدت ملک حسام الدین عوض دوازده سال بود. (طبقات ناصری ج ۱ صص ۵۴۸ -۵۹۵) (معجم الانساب زامباور ص ۴۲۶) (حبیب السیر چ خیام ج ۲ ص ۶۱۶-۶۱۷).[ حُ مُدْ دی ] (اِخ) غوری ابوالحسن علی پسر فخرالدین مسعودبن عزالدین حسین و برادر شمس الدین محمد ملک الجبال از شاهزادگان ملوک غوریة است که نظامی عروضی چهارمقاله را برای وی تألیف کرد و در حق وی گوید: و ثنا بر پادشاه وقت، ملک عالم مؤید منصور حسام الدولة والدین... ابوالحسن علی بن مسعود نصیر امیرالمؤمنین. (دیباچهٔ چهار مقاله). پدرش فخرالدین اولین پادشاه غوری بامیان و طخارستان است. احوالش در جائی یاد نشده و فقط در طبقات ناصری (ص ۱۰۴) او را نام برده است و در زمان تألیف چهار مقاله (۵۵۰ هـ . ق.) زنده بوده است. زامباور و نویسندگان دائرةالمعارف اسلامی خاندان وی را یاد کرده و نام او نیاورده اند.[ حُ مُدْ دی ] (اِخ) فومنی حاکم فومن و رشت بود و پس از جنگ با شاه اسماعیل صفوی به وی تسلیم گردید. خوندمیر آرد: شیوع یافت که وی از متابعت خدام پادشاهی سر می پیچد... بنابر آن تسخیر گیلان پیشنهاد گشت... عساکر به جنگل و بیشهٔ گیلان درآمده آغاز نهب نمودند، حاکم رشت از آن خوی زشت توبه کرد و ایلچی فرستاد و قبول نمود که سال به سال خراج پردازد. پس عفو پادشاه شامل او شد و نشان حکومت گیلان بدو داد. (حبیب السیر چ خیام ج ۴ ص ۴۸۴). و پس از مرگ او دخترش امیره دباج به حکومت گیلان نشست و او نیز خواست در برابر شاه اسماعیل مقاومت کند و موفق نگردید. (حبیب السیر چ خیام ج ۴ ص ۵۶۳).[ حُ مُدْ دی ] (اِخ) قتلق بوقا. شاگرد اُرموی یکی از دانشمندان و استادان در موسیقی است.[ حُ مُدْ دی ] (اِخ) کوسج. او راست: الاستیفاء الکوسجیة در شرح وقایة.[ حُ مُدْ دی ] (اِخ) کینخواری چنانکه در سفرنامهٔ مازندران و استرآباد رابینو ص ۸۰ آمده است. رجوع به حسام الدوله کینخواری شود.[ حُ مُدْ دی ] (اِخ) محمدبن حسام. رجوع به محمدبن حسام... و ابن حسام شود.[ حُ مُدْ دی ] (اِخ) محمدبن محمدبن عمر اخسیکتی. رجوع به محمد... شود.[ حُ مُدْ دی ] (اِخ) مشارالدولة فرزند حاجی میرزا محمدبن علی اکبربن ابوالقاسم بن محمد مسیح بن کاظم شیرازی است. وی پدر نظام الدین حکمت مشارالدولة است که کفیل وزارت فرهنگ ایران (۴ -۱۳۰۳ هـ . ش.) بوده است. رجوع به از سعدی تا جامی ص ب مقدمه شود.[ حُ مُدْ دی ] (اِخ) مؤذنی. او راست: شرح تمام مفتاح العلوم سکاکی.[ حُ مُدْ دی ] (اِخ) یولق ارسلان بن ایلغازی بن البی بن تمرتاش هفتمین فرمانروای بنی ارتق است و به سال ۵۸۰ هـ . ق. پس از وفات پدر جانشین وی شد و تا ۵۹۸ هـ . ق. هیجده سال حکم راند. او حاکمی عالم و حکیم و حامی علم و ادب بود و به پیشرفت حکم و معارف خدمت کرد و مدرسه ها و کتابخانه های بسیار از آثار وی برجای ماند. (معجم الانساب زامباور) (طبقات سلاطین لین پول) (قاموس الاعلام ترکی).
کلمات همقافیه با «حسامالدین»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ین» برای سرودن شعر