معنی حسابی
4 بازدید
[ حِ ] (ص نسبی) منسوب به حساب. فرد کامل. هر چیز که قدر و شانی داشته باشد. (آنندراج): آدم حسابی. زن حسابی. نجار حسابی. طبیب حسابی : حسن تو حسابی شده مه در چه حسابست خورشید ز رشک تو چنین در تب و تابست. ظهوری (از آنندراج). - حرف حسابی؛ گفتاری معقول. سخنی منطقی. مدلل . درست. مقابل ناحسابی: حرف حسابی جواب ندارد. - مرد حسابی؛ مرد کامل. مرد معقول. مرد تمام. || مربوط به محاسبات : هرگونه بازیافت و دقت حسابی که داشته باشد مشارالیه به عمل می آورد. (تذکرةالملوک ص ۴۵). در آخر سال اسناد حسابی در دست داشته. (تذکرةالملوک ص ۴۵). دو روز دیگر از روزهای هفته در خانهٔ خود به دعواهای حسابی عرفی میرسد. (تذکرةالملولک ص ۱۳).
کلمات همقافیه با «حسابی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «بی» برای سرودن شعر