معنی حزق
8 بازدید
[ حِ ] (ع اِ) حِزقة. حزب. گروه مردم. جماعتها. || گروه مرغان. (منتهی الارب). || گروه زنبوران و جز آن. ج، حِزَق. || نوعی از مرکب که به پالان خر ماند. (منتهی الارب) (آنندراج).[ حِ زَ ] (ع اِ) جِ حِزق. جِ حِزقَه.[ حُ زُ ق ق ] (ع اِ) حُزُقَّة. کوتاه. (منتهی الارب). || کسی که گام نزدیک نهد بجهت ضعف بدن. (منتهی الارب). || تنگ کار. (آنندراج). || کلان شکم کوتاه که در رفتن سرین بجنباند. (منتهی الارب).[ حُ زْ زَ ] (ع اِ) جِ حزیقة.[ حَ زُ ق ق / حُ زُ ق ق ] (ع ص) حَزُقَّة یا حُزُقَّة. مرد کوتاه که گام نزدیک نهد بجهت کوتاهی قامت و ضعف بدن. || مرد سخت بخیل. || مرد تنگخوی و بدخوی. || مرد تنگ کار. (منتهی الارب).[ حَ ] (ع مص) حزق رباط؛ برکشیدن بند و تنگ کردن آنرا و همچنین است حَزق وَتَر. (منتهی الارب). || پیچیدن و افشردن و فشاردن و محکم بستن رسن. (منتهی الارب). محکم بستن به رسن. (تاج المصادر بیهقی). به رسن بستن سخت. فشردن و کشیدن اوتار را. || تیز دادن. (منتهی الارب).[ حَ زَ ] (ع اِمص) بخیلی. (منتهی الارب).
کلمات همقافیه با «حزق»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «زق» برای سرودن شعر