معنی حزب
11 بازدید
[ حِ ] (ع اِ) گروه. (ترجمان عادل) دسته. (منتهی الارب). گروه مردم. (غیاث). ثلة. (دهار). حزبة. حِزق. فوج. فرقة. ج، احزاب. (منتهی الارب). || جمعی از کفار که متفق شده، به حرب رسول (ص) آمدند. و آن حرب را «غزوهٔ احزاب» نامند. || یاران. مددکاران. (منتهی الارب). ملازمان. سپاه یا دوستان یا تابعین برای کسی : حافظ اعلام شرع، ناصر دین رسول کز مدد علم اوست نصرت حزب خدا. خاقانی. || در اصطلاح علم فتوت از علوم تصوف طایفه ای باشند منسوب به یک شخص. و فرق میان حزب و بیت آن است که حزب در بیت داخل باشد چون بطن در قبیله، و احزاب متفق باشند و با یکدیگر محاضره نکنند، اما بیوت مختلف باشند. (از کتاب نفائس الفنون، علم فتوت). || چهار یکی از جزو قرآن و مجموع قرآن سی جزء است پس قرآن صد و بیست حزب باشد. یک صد و بیستم قرآن. || سلاح. (منتهی الارب). ساز جنگ. || ورد. || وظیفه. || نوبت آب. (منتهی الارب). || نصیب. پاره ای از هر چیز. || دسته و فرقهٔ سیاسی که در امور اجتماعی نظرهای خاص بیک طبقه را تعقیب کند. - حزب اللََّه؛ حزب خدا. مؤمنین. گروه صلحاء. (غیاث).[ حَ ] (ع مص) رسیدن چیزی به کسی. رسیدن کار سخت که اندوهناک گرداند. (از منتهی الارب). کاری رسیدن. (تاج المصادر بیهقی). دشوار شدن چیزی بر کسی و فشردن او را. سخت شدن. حزابة.[ حُ ] (ع ص، اِ) جِ حازب. (منتهی الارب). || جِ حزیب. (منتهی الارب).
کلمات همقافیه با «حزب»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «زب» برای سرودن شعر