معنی حزامی
5 بازدید
[ حِ ] (ص نسبی) نسبت است به جد اعلی. (سمعانی).[ حِ ] (اِخ) ضحاک بن عثمان محدث، و از فرزندان حکیم بن حزام است و گویند او فرزند عثمان بن عبداللََّه بن حزام است. (سمعانی).[ حِ ] (اِخ) عبدبن کاسب مکنی به ابومحمد. از بخلاء معروف است که داستانهائی از وی در البخلاء جاحظ آمده است. وی کاتب مونس و کاتب داودبن داود بوده. جاحظ در حق وی گوید: «کان ابخل من برءاللََّه و اطیب من برءاللََّه» وی به بخیلی خود اعتراف داشت و بدان افتخار میکرد و از بخل دفاع مینمود. خانوادهٔ خود را در کوفه گذارده بود و سالی یک بار آذوقهٔ ایشان را میرساند. (از البخلاء جاحظ ص ۴۷-۵۴) (عیون الاخبار ج ۲ ص ۳۳ و ج ۳ ص ۲۵۰) در داستانهای وی اصطلاحات مربوط به خوراکیها که بیشتر معرب از فارسی است دیده میشود.[ حِ ] (اِخ) کوفی. عیسی بن مغیرة تمیمی. مکنی به ابوسهل محدث است. (سمعانی).[ حِ ] (اِخ) مدنی. ابراهیم بن منذربن مغیرةبن حزام قرشی مکنی به ابواسحاق به سال ۲۶۶ هـ . ق. درگذشت. ابوکامل بصری در کتاب المضافات گوید: او از فرزندان حکیم بن حزام میباشد، و این وهم است. (سمعانی). رجوع به حزام بن خویلد شود.[ حِ ] (اِخ) مدنی. عبدالرحمان بن عبدالملک بن شیبه. مکنی به ابوبکر. از موالی حکیم بن حزام است. (سمعانی).[ حِ ] (اِخ) مدنی. مغیرةبن عبدالرحمان حرث قرشی. مکنی به ابوهشام متولد ۱۲۴ هـ . ق. است. و در چهارشنبه ۹ صفر ۱۸۶ هـ . ق. درگذشت. (سمعانی).
کلمات همقافیه با «حزامی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «می» برای سرودن شعر