معنی حزام
5 بازدید
[ حِ ] (ع اِ) تنگ. (دستوراللغة). تنگ ستور. تنگ چارپا. تنگ اسب. (مهذب الاسماء). ج، حزم. || دست بند طفل در گهواره. دست بند شیرخواره به گهواره. (منتهی الارب). بربند. بربند کودک. (مهذب الاسماء). || آنچه بدوی بندند. (منتهی الارب). - امثال: جاوز الحِزام الطبیین؛ کار از حد خود درگذشت.[ حَ زْ زا ] (ع ص، اِ) باربند. کسی که بار بندد. کسی که بار کاغذ را بندد، به اصطلاح ماوراءالنهر. (سمعانی). ج، حزامون.[ حِ ] (اِخ) وی پدر عروة شاعر عرب است. رجوع به عروةبن حزام شود.[ حَ زْ زا ] (اِخ) ابن احمدبن علی بن حسین حزام مروزی. مکنی به ابواحمد و نامش محمد است و حزام نسبت اوست و در اسفیجاب پس از سال سیصد و پنجاه درگذشت. (سمعانی).[ حِ ] (اِخ) ابن اسماعیل عامری. طوسی وی را در عداد رجال شیعه شمرد. (لسان المیزان ج ۲ ص ۱۸۷).[ حِ ] (اِخ) ابن حکیم. تابعی است.[ حِ ] (اِخ) ابن خویلدبن اسدبن عبدالعزی قرشی، برادر خدیجه ام المؤمنین و پدر حکیم میباشد. ابن اثیر او را در عداد صحابه شمرده است. (الاصابة قسم ۴ ج ۲ ص ۷۸) (قاموس الاعلام ترکی). رجوع به حزامی مدنی ابراهیم شود.[ حِ ] (اِخ) ابن دراج. تابعی است.[ حِ ] (اِخ) ابن عوف از بنی جعل. از صحابه است که به مصر سکونت گزید و در بیعت تحت الشجره با قومش بیعت کرد و پیغمبر به او گفت: «لاصخر و لاجعل انتم بنو عبداللََّه» و ابن فتحون او را استدراک کرده است. (الاصابة قسم ۱ ج ۲ ص ۶) (حسن المحاضره ج ۱ ص ۸۸).[ حِ ] (اِخ) ابن قیلة بنت مخرمة. مادرش قیلة گفت که او با پیغمبر بود و کشته شد. (الاصابة ج ۲ ص ۷ قسم ۱).[ حَ ] (اِخ) ابن معاویة. صحابیست و بعضی حرام به راء مهمله گفتند.[ حِ ] (اِخ) ابن هشام بن حبیش بن خالدبن اشقر خزاعی قدیدی از اهل رقم است که بادیه ای به حجاز بود. از پدر، از جدش روایت دارد. با پدرش بنزد عمر عبدالعزیز وارد شد. ابن عساکر داستانی از وی نقل کند. (تهذیب تاریخ ابن عساکر ج ۴ ص ۱۱۶-۱۲۰).[ حِ ] (اِخ) صحابی است. پسرش حکیم از وی روایت دارد. (الاصابة قسم ۱ ج ۲ ص ۶). و محتمل است همان حزام بن خویلد باشد.[ حِ ] (اِخ) طائی. بیهقی او را در عداد شیوخ ابراهیم نخعی که مجهول هستند برشمرد. عسقلانی گوید: گمان برم که خزام با خاء و زای معجمتین باشد. (لسان المیزان ج ۲ ص ۱۸۷).[ حَ زْ زا ] (اِخ) مروزی. رجوع به حزام بن احمد شود.
کلمات همقافیه با «حزام»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ام» برای سرودن شعر