معنی حزازة
8 بازدید
[ حَ زَ ] (ع اِ) یکی سبوسهٔ سر. یکی حزاز. شورهٔ سر. || قوبا. حزاز. ادرفن. || (اِمص) حزازات. سوزش دل از خشم و جز آن. ج، حزازت. تأثیر کردن اندوه در دل. (تاج المصادر بیهقی): اولیای دولت بدان مسرت و ارتیاح فزودند مگر فایق که بجان غمناک شد و از آن غصه انگشت حزازت و غیظ می خائید. (ترجمهٔ تاریخ یمینی). اتابک از حرقت حزازت کینهٔ برادر که در دل داشت حالی او را سیاست فرمود. (المضاف الی بدایع الازمان ص ۲۹).
کلمات همقافیه با «حزازة»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «زة» برای سرودن شعر