معنی حزاز
7 بازدید
[ حُ ] (ع اِ) قوبا. ادرفن. داد. سودا. گوارون. اگریون. ولین. اندوب. اندج. ابریون . حسین خلف تبریزی گوید: کوفتی باشد که آنرا به عربی قوبا گویند و آن علتی است که در بدن آدمی پیدا شود و هرچند برآید پهن گردد و خارش کند. (برهان قاطع). داود ضریر انطاکی آنرا از امراض سر دانسته و مفصل بحث نموده و علاج آن را یاد کرده است. رجوع به تذکرهٔ وی شود. || حزیز.[ حَ ] (ع اِ) سبوسهٔ سر. شوره. سبوس سر. ابریه. هبریة. و آن چیزهائی باشد در پوست سر چون سبوس. نخالهٔ سر. || آنچه بیفتد از خار. (مهذب الاسماء). || درد دل. (مهذب الاسماء). || مرد سخت عمل.[ حِ ] (ع اِ) جِ حزیز.[ حِ ] (ع مص) جهد تمام کردن. مُحازة. || شرکت حزاز؛ آن شرکت که یکی را بر دیگری اعتماد نباشد.[ حَ / حُ زْ زا ] (ع اِ) غم سخت. سوزش دل از خشم و جز آن. || مرد سخت راننده و سخت عمل. || طعام ترش شدهٔ در معده.[ حُ ] (اِخ) پشته هائی است در زمین سلول بین ضباب و عمروبن کلاب. (معجم البلدان).[ حَ زْ زا ] (اِخ) یابسة. مکنی به ابوعثمان. ابن جلجل در مقدمهٔ کتاب خود «اسماء ادویهٔ مفرده» میگوید: کتاب «ادویهٔ مفردهٔ» دیسقوریدوس را دانشمندی بنام استفان (اصطفن) در بغداد به عربی گردانید و برخی از عقاقیر را که نشناخت به نام یونانی آن ذکر کرد و در روزگار عبدالرحمان ناصر چند تن از دانشمندان برای تعیین نامهای عربی باقی عقاقیر مأمور شدند، و از جملهٔ ایشان محمد شجار، بسباسی و ابوعثمان حزاز ملقب به یابسة بودند. (عیون الانباء ابن ابی اصیبعه چ ۱۲۹۹ هـ . ق. ج ۲ ص ۴۷).
کلمات همقافیه با «حزاز»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «از» برای سرودن شعر