معنی حریش
7 بازدید
[ حَ ] (ع ص) شتر بسیارخوار کفته لب. ج، حُرُش. || (اِ) حیوانی که مخالب همچون شیر دارد و کرگدن نامیده شود. (معجم البلدان). کرگ. کرگدن. هرمیس . ارج. ریما. انبیلا. || ستوری دریائی. || جانوری بقدر انگشت که پاهای بسیار دارد. هزارپا. گوش خبه. || ضب صیدشده. (معجم البلدان). || گوش خر. (منتهی الارب). || نوعی از مار پیسه. ماری که بر پوست او نقطه های سیاه و سفید باشد. || بچه مار. بچه مار بد. (مهذب الاسماء). ج، حُراش.[ حَ ] (اِخ) قریه ای از اعمال موصل از کورهٔ فرج و گویا بنام قبیلهٔ ساکن آن نامیده شده باشد.[ حَ ] (اِخ) قبیله ای از بنی عامر.[ حَ ] (اِخ) ابن جذیمة. از قبیلهٔ ازد است.[ حَ ] (اِخ) ابن عبیداللََّه. از قبیلهٔ کعب است.[ حَ ] (اِخ) ابن هلال قریعی. نام یکی از دو تن حریش نام که هر دو صحابی بوده اند و بقول صاحب حماسة حریش بن هلال شاعر بوده است. (قاموس الاعلام ترکی).[ حَ ] (اِخ) ابن یزید. از جعفربن محمد روایت دارد. و فرزندش محمدبن حریش از وی روایت کند. دارقطنی پدر و فرزند را ضعیف دانسته است. (لسان المیزان ج ۲ ص ۱۸۷).[ حَ ] (اِخ) سیستانی. یکی از سرکردگان استاذسیس است. وی هنگامی که در سال ۱۵۰ هـ . ق. علیه دربار عباسی در خراسان قیام کرد حریش را بر بخشی از سپاه خویش امارت داد و او شجاعتها از خویش بنمود. رجوع به الکامل ابن اثیر ج ۵ ص ۲۸۰ و استاسیس و خازم شود.[ حَ ] (اِخ) معاویةبن کعب بن ربیعة ابی عامربن صعصعةبن معاویةبن بکربن هوازن. جد بطنی از بنی عامر که در یکی از قرای موصل سکونت داشته و آن قریه را به نام حریش نامیده اند. (از معجم البلدان).
کلمات همقافیه با «حریش»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «یش» برای سرودن شعر